
نوشتنی زیاده اما نه دل و دماغش هست، نه انگیزه ای...اگه گفتنی ها رو بگی خفه خواهی شد و نگی هم که بغض خفه ات میکنه...جامعه خودم رو با مرغ و خروسهای حیاط مقایسه میکنم...وقتی صدای خروسها آزار دهنده شد، یک روز با شهلا خانم همسایه خوبمون و اوستاهایی که حقوق بگیر ما بودن همدست شدیم و همشونو سر بریدیم. صدای فریاد خروسها همه محل رو برداشته بود اما خوب کسی دخالت نمیکرد چون ما مالک خروسها بودیم...سهم اوستاها و همسایه رو هم بهشون داده بودیم و با خیال راحت و بدون مزاحمت خروسهای سرکش و پر سر و صدا رو کشتیم......
ادامه مطلب
گاهی وقتها تردید دارم....که آیا کاری که دارم انجام میدم درسته یا نه؟ اینکه موقعیت خوبی رو از دست دادم...موقعیت خوبی که هنوز هم هست و درواقع من بهش پشت کردم....هنوزم گاهی وقتها پیامی از رئیس دانشکده هنر و معماری UPM دریافت میکنم که باز هم منو دعوت میکنه که برگردم اونجا و عضو خانواده بزرگ اساتید اون دانشکده باشم...برام قابل تأمل و کمی درد آوره که اون طرف دنیا منو جزو خانواده خودشون میدونن و این طرف دنیا بعضا معترض هستند که چرا هیات علمی های جوان رو به دانشکده راه دادن...یعنی من اینجا بی خانه تر از...
ادامه مطلب