اولین جدال

خرید بک لینک

روز صفر بود، خدا تازه کار خلقت را تمام کرده بود، با اینکه او هیچ وقت خسته نمیشود ولی بی حوصله بود، بخاطر شیطان و نافرمانیش، آخر اینهمه وقت بین او و بقیه فرشته ها فرق گذاشته بود و آخرش هم شیطان حرفش را گوش نداده بود که هیچ، تهدید هم کرده بود که آدم را گمراه خواهد کرد. روی عرش خود جلوس کرد و فرشته ها شربت عسل آوردند و شانه هایش را مالیدند، تازه داشت حالش جا می آمد که یکی از فرشته ها دوان دوان آمد و گفت:" خدا جون این چی بود آوردی انداختی اینجا! همه بهشت رو به هم ریخته! ". خدا گفت:" آرام تر، چی شده مگه چه کار میکنه؟ چرا هیچ کدومتون چشم دیدن این آدمو ندارین؟". هنوز حرف خدا تمام نشده بود که یک تعداد فرشته دویدند و آمدند داخل و شروع کردند به داد فریاد. خدا گفت:" ساکت! چتونه؟ مگه سر آوردین؟ دو دقیقه نمیذارین استراحت کنم که! چه مرگتونه؟" سر دسته شون که از همه بزرگتر و مقرب تر بود گفت:" پروردگارا! ما اینهمه وقت فقط اطاعت تورو کردیم، هر چی گفتی ما گفتیم چشم، به این آدم بی هنر الدنگ هم که سجده کردیم، ولی دیگه جونمون به لب رسیده، یا جای آدم اینجاست یا جای ما". خدا گفت:" این طفلک کمی ریخت و پاش کرده دیگه! چقدر ندید بدید هستید، الان چند تا فرشته خدمتکار خلق میکنم بیان جمع کنن ریخته پاشو". فرشته سردسته معترضین گفت:" خدا جون! شما که چیزی رو فراموش نمیکردین؟ از دست این آدم ورپریده علیه السلام اینطوری شدین. همین دودقیقه پیش یک فوج فرشته جدید رو خلق کردین کثافت کاری این آدمو جمع کنن، تو همین چند ساعته اونقدر فرشته برای تمیز کاری پشت سر این حضرت آدم و جمع کردن جورابها و بیژامه و رخت چرکهاش خلق کردی که بهشت دیگه جا نداره". خدا گفت:" به خودم قسم همتون حسودین! اقلا اون شیطان اونقدر مرد بود که همون اول تو روی خودم گفت آدم رو دوست نداره، طفلک بچه رو بیرون کردم حالا نره معتاد نشه خیلیه...حواس برام نذاشتین که...الان بهشتو بزرگتر میکنم که جا برای همتون باشه". کمی گذشت و باز فرشته های جدیدی که برای بخشهای جدید بهشت خلق شده بودند هم اعتراض کردند، همه از آدم شاکی بودند چون اصلا انگار خدا فراموش کرده بود نظم و ترتیب را به این موجود یاد بدهد. آدم علاوه بر شلخته بودن فراموشکارهم بود و بسیار مستبد و خود رای. توی بهشت کنترل همه تلویزیونها را خودش به دست گرفته بود و به هیچ یک از فرشته ها نمیداد، تا فرشته ای می آمد که یک سریال یا برنامه آموزشی ببیند، آدم کانال را عوض میکرد و بیشتر وقتها میزد کانال اخبار، بعد هم از خبرها لجش میگرفت و فحشهای بدی میداد که فرشته ها همه گوشهایشان را میگرفتند. آدم آنقدر کانالهای تلویزیونهای بهشت را عوض میکرد تا بالاخره یا تلویزیون میسوخت، یا کنترل میشکست و یا در بهترین حالت برنامه ای که مورد علاقه اش بود را پیدا میکرد.اگر فکر میکنید با پیدا کردن برنامه مورد علاقه اش مساله حل میشد، سخت در اشتباهید، چون تازه فرمان میداد برایش خوراکی و آجیل بیاورند. فرشته های مخصوص پذیرایی خدمت میکردند ولی آدم مثل بچه آدم نمیتوانست پوست تخمه ها را توی بشقاب بریزد و آنها را روی فرش تف میکرد به طوریکه روی فرش و زیر مبل و لای درزهای مبل پر از پوست تخمه و خرده پفک میشد؛ بعد نوشابه میخورد و آروغهای بدی میزد و حال فرشته ها به هم میخورد. وقتی از تماشای تلویزیون خسته میشد داخل آشپزخانه بهشت میشد و دنبال غذا میگشت و هرچه فرشته آشپز میگفت هنوز حاضر نشده توی کتش نمیرفت. آدم در عرض دو دقیقه پنجاه و سه بار در یخچال بهشت را باز میکرد و معلوم نبود دقیقا دنبال چه میگردد. فرشته های داخل یخچال هرچی میپرسیدند چی میل دارید جواب درستی نمیگرفتند و آدم در همه ظرفهای داخل یخچال را باز میکرد، با پارچ آب میخورد و از بطری با دهانش شیر مینوشید و دور دهانش را با پشت دستش پاک میکرد، یا دستش را تا آرنج در شیشه مربا میکرد و مربا میخورد و در شیشه مربا و رب را با هم جابجا میبست. خودش را بالای سر فرشته آشپز میرساند و دست میکرد توی ماهیتابه بهشت و سیب زمینی سرخ کرده ها را برمیداشت و توی دهان میگذاشت، دهانش میسوخت و کله اش را زیر شیر سینک ظرفشویی بهشت میگرفت و گاهی هم همانجا فین میکرد. فرشته های نظافتچی تند و تند خرابکاریهای او را جمع میکردند ولی سرعت آدم بیشتر از آنها بود آخر او اشرف مخلوقات بود. دائما توی کشوهای آشپزخانه دنبال چیزی میگشت و وقتی فرشته های نظم و ترتیب آشپرخانه ازش سوال میکردند چی لازم داری جواب درستی نمیداد. دم کنی را به جای حوله بر میداشت و بینی اش را با آن پاک میکرد و دستمالهای گرد گیری را برای پاک کردن کفشهایش میبرد و همه آنها را کثیف میکرد، آنقدر توی آشپزخانه بهشت اذیت میکرد که بالاخره یک تکه کتلتی چیزی میگذاشتند لای نان و به او میدادند تا آنجا را ترک کند. بعد به حمام بهشت میرفت و با صدای بلند و نخراشیده اش آواز میخواند و ریشهایش را توی روشویی بهشت میتراشید و میریخت و اشتباهی مسواکهای فرشتگان را میزد چون هیچ وقت یادش نمیماند مسواک خودش کدام است. حوله های فرشتگان را هم اشتباهی برمیداشت و کلا از دست آدم هیچ کس دیگر لوازم و حریم شخصی نداشت چون اویادش نمیماند اتاقش کدام است و وسایلش کدام است؛ یک روز اشتباهی شورت یکی از فرشتگان مقرب را میپوشید و یک روز شانه فرشته دیگری را به سر میزد و خلاصه هیچ فرشته ای در بهشت از دست او در امان نبود. روزی فرشتگان از خدا خواستند برایش اتومبیلی بیافریند تا شاید زمانی را هم در خیابان گردی و ولگردی در بهشت بپردازد و از خانه دور شود و آنها وقت کنند کمی خانه زندگی اش را مرتب کنند. خداوند آدم را صدا زد که بپرسد چه اتومبیلی دوست دارد که در جا خلق کند؛ آدم سرش را خاراند و گفت:" یه شاسی بلند دلم میخواد راه که میره بلرزه بهشت..." خدا دستش را به نشانه خفه تکانی داد که آدم بقیه جمله اش را نگوید که جلوی فرشته ها بد آموزی نباشد و درجا شاسی بلند را برایش خلق کرد. چیزی از دوردورهای آدم نگذشته بود که یکی از مقربین بخش شمالی بهشت که حوری نشین بود، دوان دوان آمد و گفت:" یا رب! این آدم را جمعش کن! توی ماشینش را پر از حوری میکنه و میره اینور و اونور...از نهرهای شراب مینوشند و کارهای منافی عفت انجام میدن" خدا گفت:" گیر نده جوانه دیگه، مرد است و نیازهایی داره، من خودم اینطوری تنظیمش کردم " فرشته مقرب گفت:" آخه خدا جون این دیگه یک دونه حوری باکره هم باقی نگذاشته، مگه اینها رو قرارنیست بعدا وعده بدی به بندگان نیکوکار؟" خدا گفت:" راست میگی ها" و دستش داشت میرفت روی دکمه خلق حوری جدید که فرشته ها همه پریدند جلو و مانع خدا شدند. خدا کمی مکث کرد(چون اصلا خشمگین نمیشه اونقدر خوبه) و گفت:" چه غلطی دارین میکنین؟ مانع خلقت من میشین؟" فرشته ها سجده کردند و گفتند:" ما گه بخوریم...سگ کی باشیم آخه...فقط این چند وقته شما افتادین رو دور خلقت و همینطوری دارید دهان ما رو مورد عنایت قرار میدهید، از همون روزی که آدم را آفریدید شروع شد و بعد هی فرشتگان خدمتکار جدید خلق کردید و حومه بهشت را توسعه دادید، اگر الان خلق حوری جدید هم که داشته باشید باز مشکل مسکن پیش میاد و باز باید حاشیه های بهشت را شهرک سازی کنیم و دیگه کم کم بهشت و جهنم به هم میچسبند، همینطوری هم بعضی از شهرکها سند ندارند چون توی برزخ واقع شده اند" در همین حین میکاییل جلو آمد، صدایش را صاف کرد و گفت:" باریتعالی! حالا شما وضعت خوبه و بالاخره من هم که در خدمتم و روزی اینهمه فرشته و حوری میرسه، اما حساب بیمه بدنه این حوریهای جدیدی که میخوای خلق کنی را هم بکن، اونهم با این حضرت آدم و پایین تنه بی قرارش! اصلا شما میدونی هرحوری چقدر هزینه عمل دماغ و تزریق سینه و باسن و ژل و بوتاکس و کوفت و زهر مار داره؟ هزینه های ترمیم ناخن و مژه و اینا رو که نگو...خودتونم که از اول همکاری نمیکنین که کمی با سلیقه تر درستشون کنین؛ یعنی سلیقه شما و آدم یک کهکشان با هم فرق داره، شما خلق میکنی به خودت میگی تبارک الله چی آفریدم و این آدم میگه حالم به هم خورد این عفریته است یا حوری؟ این طفلکی ها هم برای جلب توجه آدم دنبال کارهای زیابیی میرن و کلی هزینه به ما تحمیل میشه" اینجا بود که باریتعالی به فکر فرو رفت ، باید جهت اصلاح اساسی آدم چاره ای می اندیشید و هرچه بیشتر به اعمال و رفتار آدم فکر میکرد کمتر نتیجه میگرفت و با خودش گفت:" عجب جانوری خلق کردم! خودم را هم به ستوه آورده! برای خلق آسمانها و زمین و هرچه بین آنهاست و خود او اینقدر فکر نکردم، لامصب شده مثل در مسجد، چه کار کنم با او که آرامش بهشت دوباره برگردد، اگر بخواهم تنبیهش کنم هم که شیطان به ریشم خواهد خندید" و خداوند فکر کرد و فکر کرد و سکوت سنگینی در عرش برقرار بود تا اینکه یکباره فریادی کشید و گفت" یافتم!" و بعد به جبرییل گفت:" میخوام آدمش کنم" جبرییل هاج و واج گفت" کیو میفرمایید آ خدا؟" گفت همین که از گل بد بو آفریدم و جبرییل گفت:" آدم را میگویید؟" خدا گفت:" نه! حالا مونده تا آدم بشه ولی من آدمش میکنم...بیخودی بهش گفتم آدم فکر کرده واقعا آدم شده! یک مرحله مونده تا آدم بشه". جبرییل رفت دنبال آدم که که معلوم نبود با اتومبیل حوری بازیش کدام گوری از بهشت رفته و فرشتگان در عرش خدا با هم پچ پچ میکردند و بعضیهاشون که دوستان قدیمی شیطان بودند حتی پوزخند هم میزدند. خدا صداشو صاف کرد و سرش را که آورد بالا همه جا غرق نور شد و گفت:" من اگر اشتباهی هم بکنم، خودم از پس درست کردنش بر میام، اینقدر بی انصاف نباشید! من تاحالا تعداد بیشماری فرشته و کهکشان و سیاره و حوری و درخت و گیاه و ...خلق کردم و همه هم خوب بودند ولی این اولین بارم بود که آدم هوشمند می آفریدم و حالا از شانسم اینطوری در اومد؛ حالا کاریه که شده من خودم درستش میکنم و براش زن میگیرم که کاملا آدم بشه" ملائکه باز هم پچ پچ میکردند و تا اون روز کسی نمیدونست زن یعنی چه، آخرش عزراییل که جراتش بیشتر از بقیه بود گفت :" ببخشید قربان آدم توی دستور کار من اومده ولی تو هیچیک از دفترچه های راهنمای کار من از زن اسمی برده نشده میشه کمی توضیح بدین؟". خدا کفت:" همه دفترچه های راهنما به زودی آپدیت میشوند، خود من هم تازه به این نتیجه رسیدم که همه این آسمانها و زمین و بهشت و جهنم بدون زن بیخود و بی معنی خواهد بود ؛ به زودی خلقش میکنم که همه ببینید من چه قدرت و عظمتی دارم". همه چشمشون به خدا بود منتظر بودند مثل همیشه که تا اراده میکند خلق صورت میگیرد باشد، ولی اینطور نشد. خدا گفت:" چیه همه اینجا وایسادین و بر و بر منو نگاه میکنین؟ شماها کار و مسولیت ندارین؟ الان آدم برمیگرده خونه غذا حاضر نباشه قشقرق راه میندازه". فرشته ها گفتند:" منتظر خلق جدیدیم که ببینیم چه شکلیه؟ از شدت فضولی نمیتونیم جم بخوریم به عزتت قسم" خدا گفت:" شکل آدم! " همه یهو آهی کشیدند ووا رفتند. خدا گفت:" از دست شماها! منظورم اینه که مثل آدم دست و پا و سر و کله داره ، ولی خلقیات و رفتارش کاملا با آدم فرق داره و البتع ظاهرش خیلی بهتره؛ یعنی ایرادهای آدم رو توی این یکی رفع میکنم، موقع خلقت آدم اینقدر همتون فضولی کردین و دور و برم رو شلوغ کردین که حساب بعضی چیزا از دستم در رفت، مثلا موهای بدنش یهو خیلی زیاد شد، طوریکه یک آن فکر کردم دوباره خط تولید اورانگوتان رو فعال کردم، یا مثلا مقدار ترشح غدد عرقش و میزان بوی پاش که الان همتون بخاطرش غر میزنین زیاد شد، موقع خلق پایین تنه اش که دیگه حال و حوصله برام نمونده بود، از بس شیطان غر زد که نمیدونم چطوری درستش کردم ؛ انگار ریموت کنترلش نه به دست منه و نه دست خودش و فقط به فرمان شیطان عمل میکنه". فرشته ها گفتند:" رب العالمین! خود دانی به هر حال ما همه شما را ستایش میکنیم و مدح و ثنا فقط مخصوص شماست، فقط خواهشا این بار نهایت دقت وظرافتت رو به خرج بده، اگر هم کمکی از دست ما برمیاد بگو". خدا نگاه تندی به فرشته ها کرد و گفت:"لیست مواد مورد نیاز رو دادم به میکاییل، این بار کم نذارید و گل از جای درست و حسابی بیارید، دفعه قبل از بوی گل متعفن حالم بد شد؛ بعدش هم همه از عرش من فاصله بگیرید تا کارم تموم بشه و صداتون بزنم، یک کم رو میدی بهشون پر رو میشن، از کی تاحالا من توی کارهام از کسی کمک خواستم؟". مدتی گذشت و خدا با بیسیم فرشتگان مقرب را فراخواند تا مقدمات معرفی زن را فراهم کنند و فرمان داد آدم را هم از هرکجا هست پیدا کنند و مرتب کنند و بیاورند و خیلی تاکید کرد که او را آراسته و تمیز کنند که در دیدار اول توی ذوق زن نخورد. همه که جمع شدند اسرافیل در صورش دمید و گروه کر فرشتگان آهنگ هاها هاها خواندند و نور پردازی های آنچنانی و آتش بازی و اینها انجام شد و در آخربه فرمان خدا کاور از روی خلق جدید کنار رفت و زیر نور رنگین کمان پیکر زیبایی نمایان شد که تا به حال در جهان هستی همانندش آفریده نشده بود؛ به غایت زیبا و موزون، با گیسوانی بلند، چشمانی زیبا، دستانی لطیف و عطری خوش. این بار بدون اینکه خدا فرمان سجده بدهد همه عرشیان به سجده افتادند و بزرگی و قدرت خدا را ستودند. همه غرق در مدح و ستایش و نظاره گر زیبایی زن بودند که خدا گفت:" جمع کنید پدر سوخته ها! چطور موقع سجده به آدم ناز میکردین و حالا محض چشم چرانی و خود شیرین کنی سر از مدح و سجده این زن بر نمیدارید!" فرشته ها گفتند:" باریتعالی! گور پدر این زن! ما داریم به تو آفرین میگوییم که همچین موجود جذابی را خلق کردی که خستگی خودت و ما با دیدنش به در میشود". خدا گفت:" جمع کنید بساطتون رو که من همتون رو خودم آفریدم و میدونم جنستون چیه! اگر اون آپشن بَری از گناه و معصیت رو روی شماها نگذاشته بودم، معلوم نیست چه کارها میکردید؛ حالا برید کنار بذارین آدم بیاد اینو ببینه". آدم که تازه رسیده بود و کمی تو هم بود که چرا از آغوش حوریهای رنگ و وارنگش بیرون آورده شده و بخاطر پوشیدن لباس رسمی معذب شده بود خدمت خدا رسید و گفت:" مخلصم!" خدا گفت:" ببین بخاطر تو چقدر فرشته و حوری و زمین و آسمان آفریدم! اونهم فقط در شش روز! بیا و از این به بعد دیگه آدم باش! برات زن درست کردم، نمیدونی چقدر زحمت افتادم بابت خلق این یکی؛ الان هم که رو نماییش کردم یکهو عرش ما داشت میرفت رو هوا! بخاطر همینم اسمشو میذارم حوا". آدم دورو برش را نگاه کرد و گفت:" دستت درد نکنه! به خودت قسم راضی به زحمتت نبودم" و در حالیکه به دور و بر نگاه میکرد گفت:" پس این حوا کجاست؟". خدا گفت:" حوا خانم! تکرا کن که زبونت اینطوری بچرخه! خانم! فهمیدی؟". آدم خجالت زده گفت:" بله فهمیدم حوا خانم!" خدا گفت:" حالا شد! رفته آرایشگاه، آخه امروز روز عقدتونه و باید حاضر بشه، از اون گذشته هنوز به هم محرم نیستین". آدم گفت:" خودت گفتی همه لخت دیدنش و عرش رفت تو هوا، حالا که به ما رسید محرم و نامحرم میکنی؟"خدا گفت:"خفه!" و آدم خفه شد و آرام ایستاد تا با صدای صور اسرافیل دوباره حوا خانم با عظمت و وقار، در حالیکه فرشته های ساقدوش تور بلند سفیدش را میکشیدند و بر سرش برگ گل میریختند وارد شد. آدم محو زیبایی حوا شده بود و در حالیکه چشمانش پر از اشک شده بود در پیشگاه خداوند ایستاد و دستان حوا را در دستانش گرفت، آنقدر نرم و لطیف و زیبا بودند و نگاه حوا آنقدر نافذ و گیرا بود که آدم اصلا حواسش نبود که خدا چه میگوید، فقط تند و تند میگفت قَبلتُ قَبلتُ و برگه ها را امضا میکرد. آدم از آن روز به بعد آنقدر حال خوشی داشت که اصلا زمان و مکان و هیچ چیز را حس نمیکرد و فکر میکرد لای ابرها زندگی میکند؛ تا اینکه با ضربه لنگه دمپایی حوا به پس گردنش به خودش آمد. هاج و واج گفت:" چی شده؟ شیاطین حمله کردن؟"، حوا گفت:" نخیر! من لنگه دمپایی پرت کردم، خسته نشدی اینقدر بیکار نشستی اینجا و کانال تلویزیون عوض کردی؟ دوساعته دارم میگم برو یک دوش بگیر و ریشهاتو اصلاح کن، بوی عرقت دیگه داره کم کم تا خود عرش هم میرسه؛ دیشب هم که دیر اومدی خونه! فکر نکن حواسم بهت نیست ها! اون حوری قد بلنده هم اگه یکبار دیگه به بهانه های مختلف بهت پیام بده، من میدونم و تو...". اینگونه اولین جدال بین زن و مرد در نسل آدمها آغاز شد، روزهای بعد هم سر کنترل تلویزیون و ریخت و پاش و شلختگی با هم بگو مگو میکردند و بیشتر اوقات هم آدرسشان را به پیک غذای بهشت اشتباه میدادند و پیک زنگ همه بهشت را میزد و آنها را از عبادت خود باز میداشت و اینطوری شد که آدم و حوا موجب سلب آسایش اهالی بهشت شدند و بقیه ماجرا را که میدانید؛ آنها با هم دست به یکی کردند و دسیسه چیدند و به کمک شیطان آدم و حوا را از بهشت بیرون کردند. داستان بیرون شدن آنها از بهشت و فریب خوردن از شیطان را بعدا خواهم نوشت.

روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 14:33

صفحه بندی