روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی

خرید بک لینک
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا چند میلیون آدم هم بودند و هستندآرام و آریا خواهر و برادر خوبی بودند و همه از آنها رضایت داشتند، آنها به حرفهای پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ و معلمهایشان گوش میکردند و همیشه شاگرد ممتاز بودند. پدر و مادرهای آنها هم مطیع و حرف شنو و درسخوان بوده اند و همینطور مادربزرگ و پدربزرگهایشان. پدر همیشه به آنها میگفت:"باید به خوبی درس بخوانید تا آدمهای مهمی شوید و به جایی برسید" همین حرف را پدر بزرگ و مادر بزرگ و معلم ها و همه بزرگترها تکرار میکردند. روزی آریا با خودش فکر ک روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...ادامه مطلب

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 9:31

سال شصت و سه بود، جنگ بود و همه چیزکم بود وسهمیه بندی، از مواد غذایی گرفته تا نفت و گازوئیل و پوشک بچه. ما شوفاژ داشتیم اما گازوئیل سهمیه بندی بود و اگر میخواستیم همه رادیاتورهای خانه بزرگی را که در آن زندگی میکردیم باز کنیم، با کمبود گازوئیل مواجه میشدیم. همینطوری هم پیدا کردن گازوئیل مشکل بود و علاوه بر سهمیه ای که داشتیم، شوهر خاله خدابیامرز که البته اون روزها هنوز مرحوم نشده بود، برامون توی باک کامیونش گازوئیل میآورد و توی منبع میریخت. برای صرفه جویی از سالن و دوتا اتاق خواب متصل به آن استفاده نمیکردیم و درهای سالن پذیرایی را می بستیم؛ در طرف دیگر سالن راهرویی بود که منتهی به آشپزخانه میشد و درهای دوتا اتاق خواب دیگر و یک توالت و حمام به این راهرو باز میشدند و در واقع عملا ما زمستان را در این دوتا اتاق زندگی میکردیم. بابا مثلا برای زن و بچه اش امکانات رفاهی خوبی فراهم کرده بود و عمه بزرگم از این موضوع چندان خرسند نبود. او فقط خانه بزرگ و سرایداری و کارگر خانه را میدید و نمیدانست ما هم بالاخره درگیر جنگ و کمبود ها هستیم، این بود که طی حکمی گفت:" آپارتمان ما شوفاژ ندارد و آوردن نفت به طبقه چهارم بدون آسانسور سخت است و داداش باید برای ما نفت بگیره و بیاره". مدتی بابا از زیر سنگ شده و از طریق پدر خدابیامرز یکی از شوهر خاله هام که شعبه نفت داشت(قبل از خدابیامرز شدن)، برای عمه نفت تهیه میکرد و میبرد و تحویل میداد تا اینکه دیگه خسته شد و گفت:"به من چه مربوطه! شوهر و پسرهای گردن کلفتش نشستن من باید نفت ببرم طبقه چهارم!". اینطوری بود که بابا به خدماتش به این صورت پایان داد و خدماتش به صورت دیگری آغاز شد، یعنی عمه و خانواده اش از چهارشنبه بعد از ظهر میومدن خونه ما و جمعه غر روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...ادامه مطلب

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 14:33

روز صفر بود، خدا تازه کار خلقت را تمام کرده بود، با اینکه او هیچ وقت خسته نمیشود ولی بی حوصله بود، بخاطر شیطان و نافرمانیش، آخر اینهمه وقت بین او و بقیه فرشته ها فرق گذاشته بود و آخرش هم شیطان حرفش را گوش نداده بود که هیچ، تهدید هم کرده بود که آدم را گمراه خواهد کرد. روی عرش خود جلوس کرد و فرشته ها شربت عسل آوردند و شانه هایش را مالیدند، تازه داشت حالش جا می آمد که یکی از فرشته ها دوان دوان آمد و گفت:" خدا جون این چی بود آوردی انداختی اینجا! همه بهشت رو به هم ریخته! ". خدا گفت:" آرام تر، چی شده مگه چه کار میکنه؟ چرا هیچ کدومتون چشم دیدن این آدمو ندارین؟". هنوز حرف خدا تمام نشده بود که یک تعداد فرشته دویدند و آمدند داخل و شروع کردند به داد فریاد. خدا گفت:" ساکت! چتونه؟ مگه سر آوردین؟ دو دقیقه نمیذارین استراحت کنم که! چه مرگتونه؟" سر دسته شون که از همه بزرگتر و مقرب تر بود گفت:" پروردگارا! ما اینهمه وقت فقط اطاعت تورو کردیم، هر چی گفتی ما گفتیم چشم، به این آدم بی هنر الدنگ هم که سجده کردیم، ولی دیگه جونمون به لب رسیده، یا جای آدم اینجاست یا جای ما". خدا گفت:" این طفلک کمی ریخت و پاش کرده دیگه! چقدر ندید بدید هستید، الان چند تا فرشته خدمتکار خلق میکنم بیان جمع کنن ریخته پاشو". فرشته سردسته معترضین گفت:" خدا جون! شما که چیزی رو فراموش نمیکردین؟ از دست این آدم ورپریده علیه السلام اینطوری شدین. همین دودقیقه پیش یک فوج فرشته جدید رو خلق کردین کثافت کاری این آدمو جمع کنن، تو همین چند ساعته اونقدر فرشته برای تمیز کاری پشت سر این حضرت آدم و جمع کردن جورابها و بیژامه و رخت چرکهاش خلق کردی که بهشت دیگه جا نداره". خدا گفت:" به خودم قسم همتون حسودین! اقلا اون شیطان اونقدر مرد بود که همون روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...ادامه مطلب

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 14:33

ماجرای مکتب خانه و اخراج شدن ما من در کودکی با دختر خاله ها و پسر خاله هایم هم بازی بودم. از بین آنها سعید پسر خاله وجیهه که حدودا شش ماه از من کوچکتر بود و سمیه دختر خاله ملیحه که سه سال از من کوچکتر بود رفیقهای همیشگی و درجه یک من بودند. البته حسابی هم کتکشان میزدم و برای همینه که خیلی خوب تربیت شده اند و افراد موفقی هستند. کتک کاریها مال دوران قبل از مدرسه رفتن بود و بعد از آن دوست باقی موندیم. سال ۶۶ بود، سمیه وقتی تازه هفت ساله شده بود و فقط نه روز از مدرسه رفتنش میگذشت پدرش را در سانحه ای از دست داد و بخاطر همین توی درس کلاس اول کمی به مشکل بر خورد. تابستان که شد خاله ملی برای اینکه پایه درسی سمیه ضعیف نشه او را به مکتب خانه ای فرستاد که جای آن را نخواهم گفت. بخاطر اینکه سمیه حوصله اش سر نره و تنها نباشه من هم که در شرف ده سالگی بودم همراهش شدم. خاله وجیهه هم که همیشه در صدد ارتقای معلومات اسلامی بچه هاش بود سعید و زینب و مهدی را هم به مکتب خانه فرستاد. مکتب خانه در دل بافت قدیمی منطقه قرار داشت و برای رسیدن به آن باید از کوچه باغهای تنگی که ماشین رو نبودند عبور میکردیم. باغ ما و خانه خاله ملیحه بیرون از بافت بود ولی خانه های مامان بزرگم و خاله وجیهه در نزدیکی مکتب خانه و تکیه و حمام قدیمی بودند. مامان من و سمیه را با ماشین در جایی پیاده میکرد و مسیر را تا مکتب پیاده میرفتیم و قرار بود بعد از تمام شدن درس با سمیه به خونه مامان بزرگ بریم تا مامان بیاد دنبالمون. مکتب خانه نزدیک حمام عمومی بود و در کوچک چوبی داشت با همان کلونها و گلمیخهای قدیمی. کف حیاط خاکی بود و بسیار تمیز و صبح که میرفتیم توسط یکی از شاگردان آب و جارو شده بود و بوی خاک خوشایندی می آمد. ساختمان مکتب به روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...ادامه مطلب

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:49

به بهانه روز جهانی خندهآیا کلا جامعه افسرده ما میتونه روزی رو بعنوان روز خنده تجربه کنه؟ توی تقویم ما پر از روزهای سوگواری و عزا است و اگر جشنی هم باشه باز هم از نوع مذهبی و در راستای همون عزا ها هست. حتی ریتم و مضمون آواهای عزا و شادی هم در فرهنگ ما دیگه کم کم یکسان شده و فقط گاهی با آن نواها سینه میزنند و گاهی کف. اگر بخوام در این مورد بحث کنم خیلی حرف برای گفتن هست؛ از همون جنس حرفهایی که "روح را مثل خوره، آهسته و در انزوا میخورد و میخراشد" ولی بهتره که آنها را "ابراز" نکنیم. سالها پیش وقتی نوجوان بودم و مامان بزرگ زنده بود، یک بار ازش خواستم خاطره ای از گذشته های خیلی دور تعریف کنه؛ نمیدونم یاد چه چیزی افتاد که گفت:" مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد، نگویم استخوان سوزد" فکر میکنم بهتره از قدیمیها یاد گرفت و گاهی فقط سکوت کرد. حالا برای اینکه زیاد غر نزده باشم و دوستان از من به دل نگیرند، خاطره خنده ای که جمع نمیشد را تعریف میکنم. سال ۷۳ بود و ما کلاس سوم ریاضی بودیم؛ دبیرستان غیر انتفاعی ابوعلی سینا. معمولا تابستانها برای وقت گذرانی و دیدار با دوستان و مثلا درس خواندن به آموزشگاه بعثت در میدان توحید میرفتیم. اون سال معلم جبر ما توی مدرسه خیلی خوب نبود، یعنی نه اینکه از نظر علمی مشکلی داشته باشه ها؛ مشکل این بود که آقایی بود با لهجه شدید آذری که تازه از شهرستان آمده بود و مناسب تدریس در دبیرستان دخترانه نبود. از لحظه ای که وارد کلاس میشد، تند و تند شروع به تدریس میکرد و تکه کلامش این بود:" مثلا فرضا" و ما تعداد مثلا فرضا هایی را که میگفت با انگشت میشمردیم و ریز ریز میخندیدیم. طفلک گاهی اونقدر هول میشد که دیگه روی مثلا فرضا گیر میکرد و حرف دیگه ای نمیتونست بزنه و با روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...ادامه مطلب

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:49

صفحه بندی