باور کن حال ما خوب نیست
-
تاریخ: 1405/5/3 ساعت: 1:35
باور کن حال ما خوب نیستما همان مردمی هستیم که پشت چراغ قرمز، با موزیک شاد خودمان را تکان میدهیم، اما وقتی چراغ سبز میشود وماشین حرکت نمیکند زیر لب فحش می دهیم — چون هیچکس به فکر حل مشکل ترافیک نیست. میکنیم، وقتی، میخندیم، قیمت، برنجما در گروههایمان دربارهٔ گرانی گوشت و مرغ و برنج و نبود آب و برق...
به بهانه روز مادر
-
تاریخ: 1405/5/3 ساعت: 1:35
به بهانه روز مادرمادر، یعنی آنکه روزی را به نامش نامگذاری کردهاند، اما هویت مستقلش را به نام "خانواده" مصادره کردهاند. مادر بودن، یعنی قداستی که باید هر روز ثابت کنی لیاقتش را داری؛ ایثاری که انتظارش میرود، اما دیده نمیشود. مادر یعنی کسی که برایش"قربان" میروند، اما حرفش را وقتی از حد قدردانی فر...
کودکان امروز
-
تاریخ: 1404/9/7 ساعت: 9:31
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا چند میلیون آدم هم بودند و هستندآرام و آریا خواهر و برادر خوبی بودند و همه از آنها رضایت داشتند، آنها به حرفهای پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ و معلمهایشان گوش میکردند و همیشه شاگرد ممتاز بودند. پدر و مادرهای آنها هم مطیع و حرف شنو و درسخوان بوده اند و همینطور مادربزرگ ...
غذای پر برکت
-
تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 14:33
سال شصت و سه بود، جنگ بود و همه چیزکم بود وسهمیه بندی، از مواد غذایی گرفته تا نفت و گازوئیل و پوشک بچه. ما شوفاژ داشتیم اما گازوئیل سهمیه بندی بود و اگر میخواستیم همه رادیاتورهای خانه بزرگی را که در آن زندگی میکردیم باز کنیم، با کمبود گازوئیل مواجه میشدیم. همینطوری هم پیدا کردن گازوئیل مشکل بود و عل...
اولین جدال
-
تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 14:33
روز صفر بود، خدا تازه کار خلقت را تمام کرده بود، با اینکه او هیچ وقت خسته نمیشود ولی بی حوصله بود، بخاطر شیطان و نافرمانیش، آخر اینهمه وقت بین او و بقیه فرشته ها فرق گذاشته بود و آخرش هم شیطان حرفش را گوش نداده بود که هیچ، تهدید هم کرده بود که آدم را گمراه خواهد کرد. روی عرش خود جلوس کرد و فرشته ها ...
به بهانه روز معلم
-
تاریخ: 1403/2/20 ساعت: 15:49
ماجرای مکتب خانه و اخراج شدن ما من در کودکی با دختر خاله ها و پسر خاله هایم هم بازی بودم. از بین آنها سعید پسر خاله وجیهه که حدودا شش ماه از من کوچکتر بود و سمیه دختر خاله ملیحه که سه سال از من کوچکتر بود رفیقهای همیشگی و درجه یک من بودند. البته حسابی هم کتکشان میزدم و برای همینه که خیلی خوب تربیت ش...
خنده ای که قطع نمیشد
-
تاریخ: 1403/2/20 ساعت: 15:49
به بهانه روز جهانی خندهآیا کلا جامعه افسرده ما میتونه روزی رو بعنوان روز خنده تجربه کنه؟ توی تقویم ما پر از روزهای سوگواری و عزا است و اگر جشنی هم باشه باز هم از نوع مذهبی و در راستای همون عزا ها هست. حتی ریتم و مضمون آواهای عزا و شادی هم در فرهنگ ما دیگه کم کم یکسان شده و فقط گاهی با آن نواها سینه ...
صمد آقا یا آقا صمد؟
-
تاریخ: 1402/12/10 ساعت: 19:57
ترم اول دکتری در UPM من دو هفته بعد از شروع ترم تازه تصمیم گرفتم برم دانشکده. یک درس داشتیم با استادی به اسم نصیر و این درس یک سمینار گروهی داشت. چون من دیر اومده بودم یک هم گروهی برام انتخاب شده بود به اسم آقای "ف". ایشون ایرانی و اهل تبریز بودند و خیلی کمک کننده د دوست خوبی برای من بودند و کارهای ...
جنگ و ترس
-
تاریخ: 1402/11/16 ساعت: 20:07
بخش ۷گاهی اوقات که عیدی چیزی بود مثلا عید نوروز یا اعیاد مذهبی کارتون رابین هود رو میدادن و با اینکه همه از حفظ بودیم ولی برای صدمین بار نگاه میکردیم. حالا دیگه همه ماهواره داریم و رابین هود نگاه نمیکنیم ولی داریم داستان رابین هود را زندگی میکنیم...مردم جامعه بد بخت و بی پول و داروغه پولها رو جمع می...
طلبکارم- قسمت سوم
-
تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 19:29
کلاس سوم بودم و جنگ کماکان ادامه داشت. آن روزها بدترین کابوس برای من صدای آژیر خطر بود و قلبم از جا کنده میشد وقتی یکهو برنامه تلویزیونی یا رادیویی قطع میشد و گوینده میگفت:" توجه توجه علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضع خطر یا وضعیت قرمز است محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید." و بعد صدای آژیر ....
یادی کنیم از یک دختر جنگ زده
-
تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 19:29
توی فرودگاه نشستم و دارم نون بربری میخورم. خیلی با علاقه...آخه نون بربریهای شمال مزه نونهای تهران رو نمیدن. مامان و بابا اومده بودن دم بلوک که وسایلشون رو تحویل بگیرن و این نون را هم به من دادن و با خودم آوردم و تصمیم گرفتم حالا که اینجا منتظرم بنویسم. صبح ساعت هفت از خونه شمال راه افتادم و اینجا با...
طلبکارم-قسمت چهارم
-
تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 19:29
بخش ۶من و همه هم سن و سالهای من بابت تمام کمبودهای دوران کودکی که حاصل جنگ بود طلبکاریم...برنامه های تلویزیونی نه تنها شاد نبودند بلکه به شدت استرس زا و افسرده کننده هم بودند. از صبح تا ساعت پنج عصر منتظر شروع شدن برنامه کودک بودیم و بعد از چند دقیقه صدای مگ مگ مگ و حرکت پسربچه کارتونی از یک طرف تصو...
چی بگم
-
تاریخ: 1402/8/15 ساعت: 18:03
نمیدونم چی بنویسم. گفتنی زیاده. از روزمرگیهای زندگی روستایی من گرفته تا خاطرات و مسائل روز دنیا...هرچی که هست توی سرم میچرخه و تصمیم میگیرم به جای انجام هر کاری اینجا دراز بکشم و به سقف چوبی خیره بشم. چرا اینطوریه؟ چرا مردم دنیا به جون هم افتادن؟ تا چند سال پیش انگار بهتر بود...نمیدونم چرا با گذشت ز...
روزهای دلتنگی
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:51
گاهی اوقات به شدت دلتنگ ملیکا میشدم. از طرفی سختی امتحان جامع که اون ترم درگیرش بودم و از طرف دیگه دوری از خانواده مخصوصا دخترم ملیکا، گاهی واقعا برام سخت بود. مخصوصا سرعت اینترنت در ایران طبق معمول کم بود و اسکایپ هم خوب کار نمیکرد و گاهی خیلی پکر میشدم. زیبا هم گاه و بیگاه دلتنگ خانواده میشد و مین...
خاطره قفل چرخ زدن ماشین در کتابخانه دانشگاه
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:51
من باید نوشتن پایان نامه رو نهایی میکردم و لازم بود دائم مالزی باشم و پایان نامه رو با اساتید چک کنم برای همین با محمد سینا که تازه یکساله شده بود و مامان به مالزی برگشتم. یک آپارتمان از اینترنشنال هاوس دانشگاه و یک ماشین کانچیل اجاره کردم. مامان حدود یک ماه پیشم موند که از محمد سینا نگهداری کنه ولی...
نامردیهای من در حق رها -مارمولک
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:51
تو دوره ای که من و رها و محمد سینای کوچک در اینترنشنال هاوس دانشگاه بودیم من خیلی مشغول نوشتن پایان نامه بودم و از طرفی هم بچه و گرفتاریها باعث میشد بخوام همه کارها رو تا جایی که میشه با سرعت انجام بدم ولی رها همیشه آرامش خاصی در کارهاش داشت و به قول خودش perfectionist بود و کارها رو تمام و کمال انج...
حال ما خوب است اما تو باور نکن
-
تاریخ: 1401/9/12 ساعت: 18:46
نوشتنی زیاده اما نه دل و دماغش هست، نه انگیزه ای...اگه گفتنی ها رو بگی خفه خواهی شد و نگی هم که بغض خفه ات میکنه...جامعه خودم رو با مرغ و خروسهای حیاط مقایسه میکنم...وقتی صدای خروسها آزار دهنده شد، یک روز با شهلا خانم همسایه خوبمون و اوستاهایی که حقوق بگیر ما بودن همدست شدیم و همشونو سر بریدیم. صدای...
بدون شرح
-
تاریخ: 1401/8/26 ساعت: 14:44
هنوز هم همون حس...و احتمالا به زودی سرم از اینهمه فکر و خیال میترکه. دلتنگم خیلی زیاد...بیشتر از همه برای خودم که مدتیه گم شدم...برای بقیه های مثل خودم...برای ما که پنجشنبه ها هم مدرسه رفتیم...برای ما که ناخنها و موهامون رو بازدید میکردن...برای ما که کیفهامون رو هر روز صبح میگشتن و داشتن آینه برامون...
سردرگم
-
تاریخ: 1401/8/2 ساعت: 17:07
یه جور سر درگم و ناجوری هستم این روزا...اصلا نمیدونم چی به چیه و حق با کیه...مهم هم نیست برام...یعنی دیگه چه فرقی میکنه...هر کی یه چیزی میگه...یکی میگه ما اینطوری داریم چیزی رو که حقمونه مطالبه میکنیم ولی خوب این که راهش نیست....مردم هم یه جورایی به جون هم افتادن ... اخبار خارجی و کشورهایی که ایران ...
روزهای روستا
-
تاریخ: 1401/5/2 ساعت: 13:46
بالاخره ساخت خانه جدید تموم شد و من قبل از عید به اینجا نقل مکان کردم. ذهنی خیلی شلوغ بودم و البته هنوزم هستم و کارها تمومی نداره ولی دیگه میخوام مرتب بنویسم. زندگی در روستا مثل یک بازی خیلی سرگرم کننده هست. ما معمولا صبح ها ساعت 6 با صدای گنجشکها که یک جورایی همسایه های طبقه بالا محسوب میشن بیدار م...