یه جور سر درگم و ناجوری هستم این روزا...اصلا نمیدونم چی به چیه و حق با کیه...مهم هم نیست برام...یعنی دیگه چه فرقی میکنه...هر کی یه چیزی میگه...یکی میگه ما اینطوری داریم چیزی رو که حقمونه مطالبه میکنیم ولی خوب این که راهش نیست....مردم هم یه جورایی به جون هم افتادن ... اخبار خارجی و کشورهایی که ایران رو محکوم میکنن یه جورایی از اوضاع پیش اومده و نفعی که میبرن خوشحالن...اصلا نه دلم میخواد تحلیل کنم نه بهش فکر کنم کلا این روزها دروغ زیاده از همه طرف...اصلا به من چه...
من خیلی ناراحتم...برای خروس دم درازم که امروز مرد و برای جوجه اردکی که پاش میلنگه...ناراحتم چون وقتی فکر میکنم که نشنیدن صدای یک خروس و ندیدنش میتونه آدمو اذیت کنه پس نبودن یک فرزند...یک دختر...یک بی گناه چقدر میتونه عذاب آور باشه و من برای همه دختران سرزمینم ناراحتم...اونها هم مثل خروس من صداشون خفه شده و بال پرشون چیده شده و من صدای دست و پا زدن و جان دادنشون رو حس میکنم...و خیلی ناراحتم...بی دلیل شاید...آخه اینجا برای شاد بودن هزار دلیل لازمه اما بی دلیل میشه غمگین بود چون از در و دیوار غم میباره...
خروس مرده دیگه درد نمیکشه...دنبال دونه نمیگرده...براش مهم نیست که آزاد شده یا زندانیه...خوش به حال خروس مرده...
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 110