کودکان امروز

خرید بک لینک

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا چند میلیون آدم هم بودند و هستند

آرام و آریا خواهر و برادر خوبی بودند و همه از آنها رضایت داشتند، آنها به حرفهای پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ و معلمهایشان گوش میکردند و همیشه شاگرد ممتاز بودند. پدر و مادرهای آنها هم مطیع و حرف شنو و درسخوان بوده اند و همینطور مادربزرگ و پدربزرگهایشان. پدر همیشه به آنها میگفت:"باید به خوبی درس بخوانید تا آدمهای مهمی شوید و به جایی برسید" همین حرف را پدر بزرگ و مادر بزرگ و معلم ها و همه بزرگترها تکرار میکردند. روزی آریا با خودش فکر کرد:" چرا بابا و مامان به این توصیه های بزرگترها گوش نکرده اند تا آدمهای مهمی شوند و به جایی برسند؟"

او فکرش را به خواهرش آرام هم گفت، آرام گفت باید از آنها سوال کنیم و دست در دست هم پیش بزرگترها رفتند. آریا از پدر بزرگ پرسید:" چرا شما درس نخواندید تا به جایی برسید و آدم مهمی شوید؟" پدر بزرگ گفت:" من همیشه شاگرد اول مدرسه بودم و به معلمی علاقه داشتم و معلم شدم و الان بازنشسته هستم و حقوق بازنشستگی اندکی میگیرم". آرام همین سوال را از پدر پرسید و پدر که سرخ شده بود در جواب گفت:" من هم همیشه شاگرد اول بودم و جزو نفرات برگزیده کنکور بودم و برای همین پزشکی قبول شدم، الان هم در بیمارستان‌ها شیفت میدهم و حقوقم را چند ماه یکبار پرداخت می‌کنند و با آن اجاره خانه را می‌دهم". مادر بزرگ فهمید که نوبت او رسیده است و گفت:" من هم درسم خیلی خوب بود و آن زمان لیسانس ادبیات گرفتم و چندین رمان و کتاب شعر نوشتم که متاسفانه بدلیل مشکلات مالی نتوانستم آنها را چاپ کنم"، مادر هم در ادامه گفت:" من هم خیلی درسخوان بودم و در دانشگاه صنعتی شریف درس خواندم و فوق لیسانس ریاضی محض گرفتم و برای همین توانستم معلم ریاضی شوم، البته خوب من استخدام نشدم و بصورت حق التدریسی درس میدهم برای همین است که حقوق زیادی ندارم".

والدین همه سکوت کردند و آرام و آریا به فکر فرو رفتند، بعد از مدتی به اتاق مشترکشان رفتند و پس از کمی مشورت در حالیکه کتاب و دفترهایشان را در کیسه زباله ریخته بودند از اتاق بیرون آمدند و به سمت والدین رفتند. آریا گفت:" همه شما خیلی درسخوان، خوب، مودب و درستکار بوده اید و نتیجه اش این شده که ما شش نفر الان مستاجر یک آپارتمان معمولی هستیم، یک ماشین معمولی داریم و قدرت رفتن به سفر و داشتن تفریحات معمولی را هم نداریم، پس شماها نتوانسته اید آدمهای مهمی شوید؛ پدر فرهاد تا کلاس ششم درس خوانده و ساخت و ساز و فروش آپارتمان انجام میدهد و از صبح تا شب هزار بار دروغ می‌گوید و قسم دروغ میخورد اما چندین آپارتمان و ویلا و ماشینهای آخرین مدل دارد و هر سال هم فرزندانش را به سفرهای خارجی میبرد همه هم به او احترام میگذارند پس، فکر کنم او توانسته آدم مهمی شود."

آرام گفت:" بله آریا درست میگوید، مریم خانم که آرایشگاه دارد حتی سواد خواندن و نوشتن درست و حسابی هم ندارد، ماشین آخرین مدل و خانه ای مجلل دارد، تازه همه دائم از او تشکر می‌کنند و می‌گویند مریم جون دستت طلا! اما مردم همش پشت سر دکتر ها حرف می‌زنند و می‌گویند کوفتشان شود خیلی پول میگیرند!"

والدین تا خواستند حرفی بزنند، بچه ها گفتند:" لطفا بیش از این وقت ما و خودتان را هدر ندهید، ما بچه های دهه نودی هستیم و راه خودمان را پیدا کرده ایم"

از فردای آن روز آرام و آریا دیگر به جای درس خواندن تجارت الکترونیک یاد گرفتند و حرف هیچکس را بدون اندیشیدن قبول نکردند. آنها برای خود یک صفحه مشترک در اینستاگرام راه اندازی کردند و با به اشتراک گذاشتن همه فعالیت‌های روزمره شان توانستند کلی دنبال کننده جلب کنند و با قبول تبلیغات به درآمد خوبی برسند، آنها همه کمبودهای زندگی‌شان را جبران کردند و به آرزوهایشان رسیدند.

بچه های عزیز، روش‌های قدیمی مال روزگار قدیم است. ساده لوح نباشید و دنبال کارهایی بروید که در آنها استعداد دارید، آدم مهم شدن فقط با تحصیلات به دست نمی آید، باید استعداد، خلاقیت و پشتکار داشته باشید تا در زندگی موفق شوید.

قصه ی ما به سر رسید، کلاغه هم ربطی به این داستان نداشت

روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 9:31

صفحه بندی