خنده ای که قطع نمیشد

خرید بک لینک

به بهانه روز جهانی خنده

آیا کلا جامعه افسرده ما میتونه روزی رو بعنوان روز خنده تجربه کنه؟ توی تقویم ما پر از روزهای سوگواری و عزا است و اگر جشنی هم باشه باز هم از نوع مذهبی و در راستای همون عزا ها هست. حتی ریتم و مضمون آواهای عزا و شادی هم در فرهنگ ما دیگه کم کم یکسان شده و فقط گاهی با آن نواها سینه میزنند و گاهی کف. اگر بخوام در این مورد بحث کنم خیلی حرف برای گفتن هست؛ از همون جنس حرفهایی که "روح را مثل خوره، آهسته و در انزوا میخورد و میخراشد" ولی بهتره که آنها را "ابراز" نکنیم. سالها پیش وقتی نوجوان بودم و مامان بزرگ زنده بود، یک بار ازش خواستم خاطره ای از گذشته های خیلی دور تعریف کنه؛ نمیدونم یاد چه چیزی افتاد که گفت:" مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد، نگویم استخوان سوزد" فکر میکنم بهتره از قدیمیها یاد گرفت و گاهی فقط سکوت کرد. حالا برای اینکه زیاد غر نزده باشم و دوستان از من به دل نگیرند، خاطره خنده ای که جمع نمیشد را تعریف میکنم. سال ۷۳ بود و ما کلاس سوم ریاضی بودیم؛ دبیرستان غیر انتفاعی ابوعلی سینا. معمولا تابستانها برای وقت گذرانی و دیدار با دوستان و مثلا درس خواندن به آموزشگاه بعثت در میدان توحید میرفتیم. اون سال معلم جبر ما توی مدرسه خیلی خوب نبود، یعنی نه اینکه از نظر علمی مشکلی داشته باشه ها؛ مشکل این بود که آقایی بود با لهجه شدید آذری که تازه از شهرستان آمده بود و مناسب تدریس در دبیرستان دخترانه نبود. از لحظه ای که وارد کلاس میشد، تند و تند شروع به تدریس میکرد و تکه کلامش این بود:" مثلا فرضا" و ما تعداد مثلا فرضا هایی را که میگفت با انگشت میشمردیم و ریز ریز میخندیدیم. طفلک گاهی اونقدر هول میشد که دیگه روی مثلا فرضا گیر میکرد و حرف دیگه ای نمیتونست بزنه و با چهره ای سرخ میرفت بیرون و قدمی میزد و بر می گشت. همینکه از کلاس خارج میشد من به جاش میرفتم روی سکو و نقش او را مثل خودش بازی میکردم و کلاس از خنده منفجر میشد. معلم بیچاره از موضوع اطلاع داشت ولی به روی خودش نمی آورد. کم کم سر کلاس جبر بیشتر از گوش دادن به درس مشغول جمع آوری سوژه بودم در حالیکه جبر کلاس سوم ریاضی شوخی بردار نبود. یک روز به بغل دستی ام صادقانه گفتم که اوضاع جبرم خوب نیست و برای امتحان ثلث دوم تشویش دارم. دوستم آناهیتا، که طفلکی چهار سال پیش فوت شد، از خوبیهای کلاس جبر آموزشگاه بعثت گفت و از معلم جبر آنجا آقای بیگی تعریف ها کرد. گفت من تابستان کلاس جبر را رفته بودم و الان مشکلی ندارم، ترم جدید آموزشگاه هم در حال شروع شدنه و بهتره ثبت نام کنی. من به توصیه او در کلاس آقای بیگی ثبت نام کردم و با تعریفهای او میدونستم که آقای بیگی خیلی خوب درس میده ولی بسیار بد اخلاق هست؛ طبق شایعات او در آموزشگاه و مدارس پسرانه دانش آموزان را کتک هم میزد. آموزشگاه بعثت اون زمان در واقع یک ساختمان کلنگی سه طبقه بود؛ کلاسهای پر طرفدار و پر جمعیت در فضای نسبتا بزرگی برگزار میشد که احتمالا سالن پذیرایی ساختمان قدیمی بوده و با دیوار گچی و در جدا شده بود. داخل کلاس نیمکتها را ردیفی به هم چسبانده بودند و فقط سمت دیوار حدود ۴۰ سانت جا برای عبور وجود داشت. قبل از شروع کلاس همه وارد نیمکتها میشدند و عملا تا پایان کلاس راهی برای خارج شدن وجود نداشت، یعنی اینکه برای بیرون آمدن یک نفر وسط ردیف به هم چسبیده نیمکتها، تمام دانش آموزان آن ردیف باید بیرون می آمدند و قطار وار از کلاس خارج میشدند تا دانش آموز مورد نظر بتونه خارج بشه. اگر هم ضرورتی برای خروج بود باید از روی میزها عبور میکردیم که اون هم با وجود دفتر و کتابها خالی از دشواری نبود. کلاس صد نفر جمعیت داشت و من طبق عادت معمول جلو مینشستم. چند تایی از بچه های دبیرستان ما هم در کلاس بودند و تقریبا پراکنده بودیم و بسته به زمان رسیدن همه در نیمکتها مینشستیم. آقای بیگی مردی بلند قد و سیاه چرده بود، صورتی استخوانی و موهای لَخت و نسبتا بلند مشکی داشت؛ صورت تراشیده و یک سیبیل انبوه بلند که روی لبهایش را می پوشاند. یک تکه آنتن اتوموبیل بعنوان نشانگر در دستش بود و قیافه اش کاملا مصمم و جدی بود. به محض ورود به کلاس میگفت:" سر ها پایین، بی حرکت بنویسین" و گاهی هم میگفت:" سر ها بالا، بی حرکت تخته رو نگاه کنین". اگر کسی موقعی که آقای بیگی گفته سر پایین سرش بالا بود، گچ با نشانه گیری دقیقی به سمتش پرتاب میشد و اگر موقعی که سر باید بالا بود کسی اقدام به نوشتن یا حتی دست گرفتن خودکار میکرد، حسابش رسیده میشد. همه در سکوت و ترس به هرچه آقای بیگی میگفت عمل میکردیم، صدا از کسی در نمیومد و آخر کلاس همه از درد گردن می نالیدند. روز اول آقای بیگی قوانین کلاسش را برای ما تشریح کرده بود و گفته بود در صورتیکه کار ناشایستی انجام بدیم، خصوصا خندیدن در کلاس، باید به طرز محترمانه ای از کلاس گم بشیم بیرون. چند جلسه از کلاس گذشت و یک بار من قبل از کلاس به یکی از همشاگردیهای مدرسه برخوردم. با هم از کلاس و سختگیریهای معلم حرف زدیم و نیلوفر گفت:" تو اشتباه میکنی جلو مینشینی، اونجا خیلی کار سخت میشه؛ بیا ته کلاس اون گوشه پیش من بشین و راحت باش". به توصیه نیلوفر رفتم و گوشه کلاس نشستم که مثلا توی چشم نباشم، غافل از اینکه آقای بیگی وقتی روی سکو می ایسته، با اون قد بلندش به همه کلاس اشراف داره. وقتی با فرمان آقای بیگی سرها رو به زیر مینداختیم، نیلوفر چرت و پرت میگفت و با هم میخندیدیم و وقتی سرمون رو بالا می آوردیم، قیافه جدی به خودمون میگرفتیم. چند باری به خیر گذشت تا اینکه نیلوفر گفت:"خبر دار" و من خیلی زیر زیرکی خندیدم وقتی که آقای بیگی گفت سرها بالا برام سخت شد خنده مو جمع کنم و با گاز گرفتن لپ هام فکر کردم دیگه اثری از خنده باقی نمونده. آقای بیگی گچی به سمت دیوار بالای سر ما پرتاب کرد و گفت:" ببند اون نیش مسخره تو" یکهو نتونستم خودمو کنترل کنم و از خنده ترکیدم. همه بچه ها از ترس ساکت شده بودند و من تنهایی با صدای بلندی قاه قاه میخندیدم و آقای بیگی بهم خیره شده بود. احساس کردم خنده داره روی لبهای آقای بیگی میاد و اون سعی میکنه زیر سیبیلهاش قایمش کنه اینطوری خنده تکی من شدت گرفت و یکباره آقای بیگی و پشت سرش همه بچه های کلاس از خنده منفجر شدند. با شروع خنده صد نفره اونها یکهو خنده روی لبهای من خشکید و ترسیدم؛ تند تند وسایلم را جمع کردم و بلند شدم روی نیمکت ایستادم و تلاش کردم با عبور از روی میزها از کلاس بیرون برم. به نیمه های کلاس رسیده بودم که آقای بیگی در حالیکه از خنده دولا شده بود، به سمت من اشاره کرد و لا به لای خنده به زور گفت کجا؟ با همون حالت ترسان و کاملا جدی گفتم:" دارم میرم به طرز محترمانه ای گم بشم". این بار آقای بیگی و بچه ها بیش از پیش خندیدن و کلاس طوری روی هوا رفت که آقای حسینی از کلاس بغلی و رئیس آموزشگاه هم اومدن ببینن چه خبری شده که کلاس آقای بیگی اینطوری رفته روی هوا. من که اون وسط همینطوری ایستاده مونده بودم اصلا خنده نداشتم دیگه و فقط خجالت کشیده و ترسیده بودم. معلمها متوجه وضعیت غیر عادی من شدن و یک زنگ تفریح اجباری به کلاس دادن که هم خنده ها جمع بشه و هم من بتونم برم سر جام بنشینم. از اون روز به بعد دیگه باز هم جلوی کلاس نشستم و مواظب بودم نیش مسخره ام باز نشه. آقای بیگی هم کمی کمتر سختگیری کرد چون بالاخره یک جورایی ابهتش کمتر شده بود و در حضور بچه ها به اون شکل غش غش خندیده بود.

روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:49

صفحه بندی