سال شصت و سه بود، جنگ بود و همه چیزکم بود وسهمیه بندی، از مواد غذایی گرفته تا نفت و گازوئیل و پوشک بچه. ما شوفاژ داشتیم اما گازوئیل سهمیه بندی بود و اگر میخواستیم همه رادیاتورهای خانه بزرگی را که در آن زندگی میکردیم باز کنیم، با کمبود گازوئیل مواجه میشدیم. همینطوری هم پیدا کردن گازوئیل مشکل بود و علاوه بر سهمیه ای که داشتیم، شوهر خاله خدابیامرز که البته اون روزها هنوز مرحوم نشده بود، برامون توی باک کامیونش گازوئیل میآورد و توی منبع میریخت. برای صرفه جویی از سالن و دوتا اتاق خواب متصل به آن استفاده نمیکردیم و درهای سالن پذیرایی را می بستیم؛ در طرف دیگر سالن راهرویی بود که منتهی به آشپزخانه میشد و درهای دوتا اتاق خواب دیگر و یک توالت و حمام به این راهرو باز میشدند و در واقع عملا ما زمستان را در این دوتا اتاق زندگی میکردیم. بابا مثلا برای زن و بچه اش امکانات رفاهی خوبی فراهم کرده بود و عمه بزرگم از این موضوع چندان خرسند نبود. او فقط خانه بزرگ و سرایداری و کارگر خانه را میدید و نمیدانست ما هم بالاخره درگیر جنگ و کمبود ها هستیم، این بود که طی حکمی گفت:" آپارتمان ما شوفاژ ندارد و آوردن نفت به طبقه چهارم بدون آسانسور سخت است و داداش باید برای ما نفت بگیره و بیاره". مدتی بابا از زیر سنگ شده و از طریق پدر خدابیامرز یکی از شوهر خاله هام که شعبه نفت داشت(قبل از خدابیامرز شدن)، برای عمه نفت تهیه میکرد و میبرد و تحویل میداد تا اینکه دیگه خسته شد و گفت:"به من چه مربوطه! شوهر و پسرهای گردن کلفتش نشستن من باید نفت ببرم طبقه چهارم!". اینطوری بود که بابا به خدماتش به این صورت پایان داد و خدماتش به صورت دیگری آغاز شد، یعنی عمه و خانواده اش از چهارشنبه بعد از ظهر میومدن خونه ما و جمعه غروب میرفتند. دلیلش هم این بود که ما شوفاژ داشتیم و آنها به این صورت میتوانستند از حمام گرم خانه ما استفاده کنند و رختهایشان را با استفاده از ماشین لباسشویی ما بشویند و روی شوفاژها خشک کنند. بدیهی است که ما باید برای پذیرایی از عمه و شوهرش و سه فرزندش که آن روز همه بالای هجده سال داشتند، شوفاژهای همه خانه را باز میکردیم و صرفه جویی دیگر معنی نداشت. سه تا عمه دیگر هم که تهران بودند بخاطر اینکه از عمه بزرگه عقب نمانند، با همسران و فرزندانشان به این جمع ملحق میشدند که همه دور هم باشیم و خوش بگذرد. بدین ترتیب مجموعا پانزده نفر کوچک و بزرگ که دوازده نفرشان بزرگ بودند، آخر هفته ها مهمان ما بودند؛ خودمان هم شش نفر بودیم: من هفت ساله، علیرضا هشت ساله و معصومه و حسن به ترتیب نوزاد و سه ساله. طبق این آمار که دادم بیست و یک نفر میشدیم و گاهی خدا رحم میکرد و فقط پنجشنبه و جمعه را می آمدند چون دختر عمه در مطب دندانپزشکی منشی بود و بعضی چهارشنبه ها مرخصی نداشت. مامان برای آمدن این مهمانهای هفتگی به شدت جانفشانی میکرد، از اواسط هفته به فکر تهیه کردن گوشت تازه، برنج ایرانی درجه یک و سبزی قورمه سبزی و رشته ماکارونی خارجی ترکیه ای بود تا برای مهمانها سنگ تمام بگذارد. بابا که حرفی نداشت و باید بگم بابا و مامانم با هم از نظر فرهنگی و عقیدتی از زمین تا آسمان تفاوت داشتند و دارند، تنها وجه اشتراک آنها همین جانفشانی و سرویس دهی ها بوده و هست. کبری خانم که به ما خدمت میکرد از آمدن این مهمانهای هفتگی اصلا خوشحال نبود و ما بچه ها هم که اصلا حساب نبودیم.
اینها که گفتم مقدمه بود که با خانواده و مهمانهای همیشگی ما آشنایی پیدا کنید. یکی از این پنجشنبه ها که مهمانها آمده بودند و تلویزیون روشن بود، مربی آشپزی خیر ندیده گفت:"میخواهم آموزش بدهم که با مقدار کمی گوشت چرخکرده برای تعداد زیادی مهمان غذا درست کنید" و در مواد لازم کلم برگ را هم گفت و یاد داد که توی کلم برگ را مقداری با چاقو خالی کنند و داخلش مواد گوشتی بگذارند و بپزند. عمه بزرگه خیلی به آشپزی علاقه داشت و دستور را یادداشت کرد و به بابا دستور تهیه دو کیلو گوشت چرخ کرده و چهار کلم برگ را داد و گفت :" فردا من ناهار درست میکنم " قیافه همه یک طوری شد چون غذاهای چرب و چیلی و خوشمزه مامان را بیشتر دوست داشتند. عمه با کنایه رو به مامان گفت:" هرچی دارین که نباید بریزین تو شکم مهمون، زن باید زنیت گیری داشته باشه، نه اینکه پول بابت ماکارونی ترکیه ای خرج کنه".
فردا صبح که شد عمه بزرگه رفت توی آشپزخانه و آن دو کیلو گوشت را با پیاز و رب و ادویه مثل گوشتی که برای سس ماکارونی درست میکنیم پخت. عمه معمولا غذاهاش خیلی بی نمک بود چون خودش و شوهرش فشار خون داشتند؛ تصور غذای پخت عمه با اون کلم ها برام اصلا جذاب نبود، این بود که رفتم توی آشپزخانه و با صدای بلند گفتم:"من کلم دوست ندارم، از این غذا نمیخورم، چرا مامان ماکارونی درست نمیکنه؟". عمه بزرگه که کلا با دخترها خوب نبود و از من هم خوشش نمیومد گفت:" گه بار آورده فرشته، اینقدر این ماچه خر رو لوس کرده که تو هیچ مستراحی جاش نیست". مامان طبق معمول چشم غره ای به من رفت و در حالیکه بازوم رو نیشگون میگرفت گفت:" ببخشیدش تو رو خدا"، کبری خانم مداخله کرد و گفت:"خوب سهمیه اش از این گوشت رو بریزید توی یک کاسه بدین بهش بره پی کارش"، مامان تایید کرد و از عمه خواست چنین کنه. عمه خانم هم با چشم غره ای به همه، در کابینت رو باز کرد و کوچکترین کاسه ای را که پیدا کرد بیرون آورد و حدود دو قاشق غذاخوری از اون سس گوشتی ریخت و به من داد؛ تا اومدم یک انگشت بزنم و بذارم دهنم عمه گفت:" اینطوری نمیشه! باید نگه داری موقع ناهار بیای سر سفره بشینی و مثل آدم با بقیه بخوری". با کاسه گوشت توی دستم از آشپزخانه بیرون زدم و رفتم توی حیاط، تنها بودم و علیرضا و دوتا دختر های عمه کوچیکه داشتند زیر نظر دختر عمه بزرگه درس میخوندن و هیچکس بیرون خانه نبود.
اواسط اسفند بود و سوز سردی میومد، بعضی جاهای حیاط هنوز هم برف بود و من بدنبال راهی برای گرم کردن خودم و افزایش مقدار غذا بودم. از تابستان گذشته که مامانم باردار بود، من اجازه داشتم با دیگچه کوچک مسی که ظرفیت خوراک چهار نفر را داشت روی اجاق کوچکی که در حیاط درست میکردم آشپزی کنم. رفتم توی زیر زمین و دیگچه مسی و وسایل آشپزیمو توی یک جعبه پیدا کردم. گوشه زیر زمین سیب زمینی و پیازها توی گونی بودند، دوتا پیاز و دوتا سیب زمینی کوچک برداشتم و یک ملاقه روغن حیوانی از توی دبه توی دیگچه ریختم. توی حیاط کنار نهر آبی که از چشمه میومد و به استخر میریخت، ظرفهای شسته شده کبری خانم را توی سبد بزرگش دیدم و توی ظرفها دنبال چاقو گشتم. سیب زمینی و پیازها را خرد کردم و توی آب شستم و ریختم توی دیگچه. دستهام داشت یخ میبست و باید هر طور شده آتش درست میکردم. پشت ساختمان سرایداری که کبری خانم و پسرش در آن سکونت داشتند، همیشه گالن های نفت بودند و کنارشون توی یک لگن کوچک لنگه جورابهای کهنه آغشته به نفتی بودند که کبری خانم برای آتش کردن منقل کرسی اش از آنها استفاده میکرد. یکی از لنگه جورابها رو با تکه ای چوب برداشتم و رفتم سراغ جای همیشگی اجاق درست کردنم. وسط حیاط یک باغچه بود که داخلش پنج-شش تا درخت چنار کنار هم بودند و وسط درخت های چنار جایی بود که از باد در امان بود و من معمولا اونجا اجاق درست میکردم. مقداری چوب و آجرهای کنار اجاق هنوز آنجا بودند و کمی دیگه هم چوب پیدا کردم و مقدمات آتش درست کردن و پخت غذا فراهم شد ولی کبریت نداشتم. در خانه را باز کردم و توی پله یواش صدا زدم:"کبری خانم!". کبری خانم توی اتاقی که نزدیک به راه پله بود داشت حسن رو میمیخوابوند و اومد گفت:" یخ میکنی بیا تو"، گفتم:" میخوام آشپزی کنم و کبریت لازم دارم". کبری خانم پقی خندید و گفت:" غذای عمه جانت رو خوردی تموم شد؟" گفتم:" نه میخوام با همون غذا درست کنم، فقط کبریت میخوام و اگه بشه برنج". کبری خانم گفت:" بی صدا همینجا بمون" و بچه رو توی اتاق گذاشت و رفت. کمی بعد با کبریت و یک کاسه برنج شسته شده برگشت و گفت:" برات شستم که دستت یخ نزنه ، نمک و فلفل و زردچوبه هم توی اتاق ما کنار علاءالدین هست، خواستی برو بردار". گونه ی چروک کبری خانم رو بوسیدم و گفتم:"دوست دارم کبی جون" و دوان دوان رفتم سمت اجاق. اجاق که روشن شد پیاز و سیب زمینی ها رو تفت دادم و نمک و فلفل و زردچوبه هم از اتاق کبری خانم آوردم، بعد اون دوتا قاشق سس گوشتی رو اضافه کردم و توش آب ریختم تا جوش آمد و بعد برنج را هم اضافه کردم و در دیگچه رو به طوری که کاملا کیپ نباشه و سر نره گذاشتم. لبه باغچه نشستم و به آتش که فاصله زیادی هم از من نداشت خیره شدم، دیگه دستهام کاملا گرم شده بود و حس خوبی داشتم، همونجا مدتی نشستم تا آب برنج کم شد و در دیگچه رو کامل بستم؛ نیازی به کم کردن آتش نبود چون هیزم اضافه نکرده بودم و خودش کم رمق شده بود و برای دم کشیدن برنج مناسب بود. تا برنج دم بکشه از توی زیرزمین چند تا گردو هم آوردم و با پوست، لای خاکسترها گذاشتم و کمی بعد گردوهای بو داده شده خوشمزه را هم با سنگ شکستم و خوردم. نمیدونستم ظهر شده یا نه؛ کسی دنبالم نیامده بود و خودم هم میل چندانی به رفتن داخل خانه و شنیدن غر و لند های عمه و نیشگونهای مامان موقع پهن کردن سفره را نداشتم. با صدای کبری خانم به خودم اومدم، برگشتم و دیدم یک بشقاب سبزی خوردن و پنیر دستشه و یک تکه نان سنگک را هم داره گاز میزنه. کنار من که رسید گفت:" خوب در رفتی ها! خونه رو بوی چس کلم ها برداشته"، و خندید. من هم خندیدم و گفتم:" عمه غذاشو پخت؟"، کبری خانم گفت:" چه غذایی! چشمت روز بد نبینه! کلم ها توی آب شنا میکردن...اوچ، اوچ، اوچ، بیا و ببین...من که گفتم غذا نمیخورم و برای خودم همین نون و پنیر و سبزی رو برداشتم، مامانت اصرار هم کرد ولی من گفتم نمیخوام...تو هم باید الان بری بالا سر سفره وگرنه پرونده ات سیاه میشه و بعدا مامانت به خدمتت میرسه". خیلی دوست داشتم برم اتاق کبری خانم و به دور از بوی کلم با هم غذا بخوریم ولی از تنبیه بعدش میترسیدم، اصلا بعید نبود عمه تمام بعد از ظهر هم من را از خانه بیرون کند. در دیگچه را با آستینم برداشتم و گفتم:" کبری خانم باید از این غذا برای خودت بکشی، ببین دیگچه پر شده آخه سیب زمینی هم اضافه کردم". کبری خانم گفت:" چه بوی خوبی داره، بذار بکشم گوشه همین پشقاب(بشقاب)" و سبزی را فشرده کرد و مشتی را به دهانش گذاشت و چند تا قاشق برنج برای خودش کشید و گفت:" با نون میخورم همینو" و ادامه داد:" صبر کن دستگیره بیارم برات، با آستین بگیری ببری بازم عمه خانمت ادبت میکنه". کبری خانم از اتاقش دستگیره و یک سینی آورد و دیگچه را گذاشت توی سینی و گفت ببر. وارد سالن خانه که شدم سفره پهن بود و همه نشسته بودند، بوی کلم همونطور که کبری خانم گفت پیچیده بود؛ توی سفره چهار تا کلم توی چهار تا دیس گود قرار داشتند، بی رنگ و رو و وارفته و کمی آب دور و برشون؛ ظرفهای سبزی خوردن و نان سنگک هم پراکنده بود و چهار تا کاسه بزرگ هم آب کلم گذاشته بودند با ملاقه هایی داخلشان که هر که آب اضافه خواست بردارد. من که رسیدم عمه هم از آشپزخانه به سالن آمد و دوتا خورشت خوری پر از سس گوشتی در دو دستش بود؛ یکی را جلوی پسر بزرگش و دیگری را جلوی شوهرش گذاشت و با لبخندی رو به همه گفت:" آخه اینا کلم دوست ندارن". همه نگاهی به هم کردند و عمه با غیظ به من گفت:" بشین دیگه دختر". دنبال جا بودم که علیرضا و عمه دومی بین خودشون جایی باز کردند و من نشستم و دیگچه را مقابلم گذاشتم. عمه بزرگه شروع به سرو کردن غذا کرد؛ با چاقو کلمها را میبرید و داخل هر یک از کلم ها به اندازه چهار- پنج قاشق غذا خوری سس گوشتی بیشتر نبود پس سهم هر کس مقدار زیادی کلم، حدود یک قاشق سس گوشتی و یکی دو ملاقه آب کلم میشد. واقعا رقت انگیز بود و در حالیکه همه هاج و واج به هم نگاه میکردند، پسر عمه و شوهر عمه تند و تند لقمه های کله گربه ای میگرفتند و گوشتها را هرچه سریعتر میخوردند که مبادا کسی بخواهد با آنها شریک شود. در همین حین من در دیگچه را باز کردم، بوی خوش برنج و روغن حیوانی و پیاز داغ در هوا پیچید و بخار هوس انگیزی بالای در دیگچه نمایان شد. علیرضا در گوشم گفت:" به منم پلو میدی؟" گفتم آره و علیرضا دوید و برای خودش یک بشقاب تمیز از آشپزخانه آورد و بشقاب کلم را کنار گذاشت و ما برای خودمان از آن استامبولی پلوی خوشمزه کشیدیم. در حالیکه همه مشغول کلنجار رفتن با کلمهای بد بوی بی نمک و بی مزه بودند، متوجه نگاه مامان روی دیگچه شدم و گفتم:"مامان برای بچه پلو نمیخوای؟" مامانم گفت:" آره مامان جان اگه میشه کمی بریز براش" و با ترس رو به عمه بزرگه نگاه کرد و گفت:" آخه بچه نمیتونه لقمه نون سنگک را درست بخوره" و من دیدم که خودش هم با حسن یواشکی از استامبولی پخت من داره میخوره. عمه دومی که بغل دستم بود در دیگچه رو کمی باز کرد، بو کشید و گفت:" عمه جان اجازه هست منم یک قاشق از غذای تو بچشم؟ آخه بوش داره منو مست میکنه". نفر بعدی بابام بود که میدونستم با اون خوراک کلم مسخره اصلا رابطه برقرار نکرده و داشت ملتمسانه نگاهم میکرد، گفتم:" بابا نمیخوای تست کنی؟" گفت:" بله بابا جان معلومه که دوست دارم دستپخت دخترمو تست کنم" و دوتا قاشق برنج کشید و با نون خورد و بعد اون یکی عمه ها و پسرهاشون و عمه کوچیکه و دخترهاش و شوهر عمه ها به جز اونی که گوشتها رو خورده و سیر بود، همه از دیگچه غذا کشیدند و با نون خوردند. ته قابلمه را هم طوری کندند و نون کشیدند که عمه بزرگه با چشم غره بهشون گفت:" سوراخ کنین بندازین گردنتون". خلاصه موقع جمع کردن سفره کلم های شناور در آب و کاسه های آب کلم همه باقی مونده بودند و از محتویات سفره فقط همون چند تا قاشق سس گوشت داخل کلمها، نان ها و سبزی خوردن ها خورده شده بودند و البته یک دیگ پلویی که من پخته بودم. عمه دومی که بغل دستم بود یواشکی توی گوشم گفت:" دستت درد نکنه عمه جان، ما رو سیر کردی، چه دیگچه جادار و چه غذای پر برکتی، انگار امام زمان بهش فوت کرده بود". خیلی خنده ام گرفت و زیر چشم غره های مامان و نگاه سنگین عمه بزرگه مشغول جمع کردن سفره شدم ، هنوز گرسنه بودم و با خودم فکر میکردم کاش دیگچه من کمی بزرگتر بود.
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 20