طلبکارم-قسمت چهارم

خرید بک لینک

بخش ۶

من و همه هم سن و سالهای من بابت تمام کمبودهای دوران کودکی که حاصل جنگ بود طلبکاریم...
برنامه های تلویزیونی نه تنها شاد نبودند بلکه به شدت استرس زا و افسرده کننده هم بودند. از صبح تا ساعت پنج عصر منتظر شروع شدن برنامه کودک بودیم و بعد از چند دقیقه صدای مگ مگ مگ و حرکت پسربچه کارتونی از یک طرف تصویر به طرف دیگر برنامه کودک با سلام و صلوات مجری سیبیلو شروع میشد...طبق معمول آرزوی پیروزی رزمندگان و آرزوی مرگ برای صدام و آمریکا و ...شروع هر برنامه ای بود. از صبحگاه مدرسه گرفته تا جشنها و عزاداریها و برنامه های تلویزیونی. گفتم مجری سیبیلو ولی فکر نکنید مرد بود مجری...زمان ما داشتن سیبیل و ابروی برنداشته شده نشانه بکارت و دوشیزگی خانمهای جوان بود و خانمهای مسن تر که سیبیل داشتند یعنی عزادار بودند. زمان ما مجریهای تلویزیونی مثل خاله نرگس و خاله شادونه و ...لباسهای رنگی و شاد و بینی عمل شده و لمینیت و پروتز و ...نداشتند. در برنامه کودک آهنگ شادی نبود و بعد از معرفی مجری گروه سرود آباده میومدن و با گردن های کج و بغض در گلو سرود دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره...میخوندن...ما که فقط میترسیدم که نکنه بابای ما هم تبدیل به یک خواب غم انگیز بشه خدای نکرده و مامان ها هم همه گریه میکردن...اون موقع ها اصولا مامانها هم شکل مامانهای الان پیگیر شادی و زیبایی خودشون نبودن و همش داشتن غصه میخوردن...بعد از این سرود ممکن بود خوش شانس باشیم و علی کوچولو رو نشون بدن که آهنگش کمی شادتر بود اما موضوع اونهم پدری بود که به جنگ رفته بود و برنگشته بود...یک برنامه دیگه هم بود به اسم زهره و زهرا که ماجراهای چادر سر کردن و روزه گرفتن و خلاصه انجام مناسک دینی دوتا دختر بچه رو نشون میداد که فکر کنم یکی از اونها هم پدرش رزمنده یا شهید بود...یک نمایش عروسکی هادی و هدی هم بود که مثلا یک شعر شاد مانندی داشت اولش که خواهر من که اون موقع ها یکی دوساله بود خیلی دوست داشت و باهاش قر میداد...اون هم ماجرای یک بقال که ارزاق سهمیه ای میفروخت بود که روابط مشکوکی با مادربزرگ هادی و هدی داشت...دیگه جمعه ها اوج شادمانی و خوشبختی بود که ساعت دو برنامه کودک پخش میشد و پسر شجاع میداد که اون هم ماجرای امروز ما بود که پسر شجاع و دوست دخترش خانم کوچولو همش در حال سگ دو بودند و هرچی تلاش میکردن آخرش روباه مکار و شیپورچی و خرس قهوه ای کاری میکردن که گند زده میشد به حال این دوتا...هیچکس هم نبود به دادشون برسه و مادر خانم کوچولو و پدر پسر شجاع همش داشتن باهم توی جنگل گردش میکردن یا چای میخوردن...
ادامه دارد...

روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 19:29

صفحه بندی