طلبکارم- قسمت سوم

خرید بک لینک

کلاس سوم بودم و جنگ کماکان ادامه داشت. آن روزها بدترین کابوس برای من صدای آژیر خطر بود و قلبم از جا کنده میشد وقتی یکهو برنامه تلویزیونی یا رادیویی قطع میشد و گوینده میگفت:" توجه توجه علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضع خطر یا وضعیت قرمز است محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید." و بعد صدای آژیر ...و فرار به پناهگاهی که فقط میتونست بغل مامان باشه که برای هر چهارتای ما جا نداشت و ما بزرگترها باید کوچکترها رو هم به آغوش میکشیدیم...گاهی اوقات همه با هم زیر پله ها میرفتیم و گاهی هم که بچه های کوچک خواب بودن کلا بیخیال پناهگاه میشدیم...

آن روزها در مدرسه به ما نماز خواندن آموزش میدادند و من ترجیح میدادم به جای گفتن کلماتی که معنی آنها را نمیفهمیدم برای تمام شدن جنگ دعا کنم...دعایی که هیچ وقت اجابت نشد و من در عجبم که چرا خدا هیچ وقت دعاهای مردم کشور ما را نمیشنود....چهل ساله که هر روز شخصا هفده بار در نمازم دارم میگم ما را به راه راست هدایت کن و هدایتی هم در کار نیست....

خلاصه من بابت آن همه ترس و وحشت و دلهره که کودکی ام را لگد مال کرد از جمهوری اسلامی طلبکارم...بابت دشمنی هشت ساله ای که بعدا تبدیل به دوستی شد...یک عمر خون جوانهای ما ریخته شد و حالا هم پول ما صرف آبادی عراق میشود...

روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 19:29

صفحه بندی