توی فرودگاه نشستم و دارم نون بربری میخورم. خیلی با علاقه...آخه نون بربریهای شمال مزه نونهای تهران رو نمیدن. مامان و بابا اومده بودن دم بلوک که وسایلشون رو تحویل بگیرن و این نون را هم به من دادن و با خودم آوردم و تصمیم گرفتم حالا که اینجا منتظرم بنویسم. صبح ساعت هفت از خونه شمال راه افتادم و اینجا با عجله وسایل ملیکا رو برداشتم و اومدم فرودگاه که برم اهواز برای جلسه دفاع ملیکا. (به عشق نون بربری در ایران بمانیم) یادم میاد که از سالی که کلاس دوم بودم یک سری بچه به عنوان جنگ زده در مدرسه ما ثبت نام شدن. مامانم گفت جنگ زده یعنی صدام حمله کرده و خانه اینها رو خراب کرده و پدر و مادرهاشون کشته شدن و این بچه ها رووآوردن تهران. یک مینی بوس بچه ها رو صبح ها به مدرسه می آورد. در کارخانه میخ سازی به جنگ زده ها اسکان داده بودن. فکر میکنم الان اونجاها برج سازی شده...حوالی خیابان سپهر... یکی از بچه های جنگ زده رو که در کلاس ما بود خیلی خوب یادمه. اسمش زینب بود و از خرمشهر اومده بود. فقط یک مادربزرگ داشت و بقیه اقوام و پدر و مادرش کشته شده بودن. زینب از ماها بزرگتر بود و به دلیل جنگ از درس عقب مانده بود. قد خیلی بلندی داشت و لاغر و استخوانی بود. چهره ای گندمگون داشت با چشمهای درشت و ابروهای کمانی مشکی و موهای بلند و فرفری. مانتوی فرم زینب خیلی کهنه بود و ازش کوتاه بود. دکمه آستینهاش اصلا بسته نمیشد و تقریبا آستین براش سه ربع بود. شلوار فرم هم نداشت و یک شلوار گرمکن سه خط مشکی پاش میکرد. کیف هم نداشت و توی یک پلاستیک کتابهای درسی رو میگذاشت که همه کهنه و داغون مال همون چند سال پیش که کلاس دوم بوده...زینب دندانهای درشت و سفیدی داشت و کمی هم به نظر شیرین عقل میومد که میگفتن بخاطر موج انفجاره. موقع حرف زدن آب دهانش بیرون میریخت و خوب با اون وضع زندگی خیلی هم تر و تمیز نبود... ادامه دارد...
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 48