تو دوره ای که من و رها و محمد سینای کوچک در اینترنشنال هاوس دانشگاه بودیم من خیلی مشغول نوشتن پایان نامه بودم و از طرفی هم بچه و گرفتاریها باعث میشد بخوام همه کارها رو تا جایی که میشه با سرعت انجام بدم ولی رها همیشه آرامش خاصی در کارهاش داشت و به قول خودش perfectionist بود و کارها رو تمام و کمال انجام میداد.
ساختمانهای اینترنشنال خیلی شیک و تر و تمیز نبودن. واحد ما تازه رنگ شده بود و ما همه پنجره ها رو هم با توری پوشانده بودیم ولی نمیدونم چطوری گاهی 1 میومد. البته مارمولک و مورچه در مالزی در اکثر خانه ها به وفور هستند فقط در مجتمعهای درست و حسابی مثل همون east lake یا heritage که ما قبلا بودیم به دلیل سمپاشی گسترده از این موارد نداشتیم.
توی آپارتمان اینترنشنال ما یک اتاق مطالعه داشتیم که من و رها هر کدام لپ تاپ و کتابهامون رو سمتی میذاشتیم و از طریق سوکت به اینترنت وصل میشدیم. یک شب وقتی من خیلی مشغول آماده سازی یک اسلاید بودم و محمد سینا هم بهانه میگرفت، رها هراسان منو صدا زد و گفت گوشه دیوار بالای جایی که من درس میخونم یک مارمولک بزرگ هست. اینو باید بگم که دوستم رها باید از عینک یا لنز استفاده میکرد ولی عینک که نمیزد و دوست نداشت و لنز رو هم که غروب بعد از اومدن از دانشگاه در می آورد که چشمهاش استراحت کنن و من انواع سو استفاده و نامردی رو در این زمان در حقش میکردم.
من که دستم بند بود و حوصله رسیدگی به مساله مارمولک رو نداشتم اومدم توی اتاق مطالعه و دیدم مارمولک خیلی بزرگی دقیقا بالای کامپیوتر رها و در محل اتصال دیوار و سقف به هم بی حرکت ایستاده و به ما نگاه میکنه. خیلی خونسرد به رها که داشت با یکی از خواهر زاده هاش توی اسکایپ چت میکرد گفتم: عزیزم این ترک دیواره نه مارمولک...عینکتو بزنی میبینی...و چون با اطمینان گفتم و رهای طفلکی هم به من اطمینان داشت و حال عینک زدن هم نداشت به کارش مشغول شد. شبهای بعدی هم من نمیدونم چرا مارمولک میومد و دقیقا در همونجا قرار میگرفت و بازم رها میپرسید که به نظرت این تکون نمیخوره؟ و بازم من قیافه عاقل اندر سفیه میگرفتم و میگفتم ترک دیواره...یک شب قبل از خواب رها جیغ زنان از اتاقش پرید بیرون و گفت مارمولک توی اتاقم هست و من خیلی جدی با دمپایی وارد اتاقش شدم و در رو بستم و کمی سر و صدا کردم و دمپایی رو اینطرف و اون طرف کوبیدم و بعد در حالیکه یک گلوله بزرگ با دستمال کاغذی درست کرده بودم اومدم بیرون و گفتم کشتمش میخوای ببنی؟ رها که خیلی میترسید گفت باورش نمیشه من اینقدر شجاع شده باشم و ازم خواست مارمولک کشته شده رو ببرم بیرون خونه بندازم. منم رفتم و گلوله دستمال رو پرت کردم بیرون. صبح اون روز رها گفت چون همش تو فکر مارمولک بوده خوب نتونسته بخوابه و همش احساس میکرده مارمولک توی تختش هست...من بهش دلداری دادم که همش خیالاته ولی ناراحت بودم که توی تخت دوستم مارمولک بوده...جریان مارمولک رو ده سال بعد بهش گفتم...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل حسنی