
حدود 15 سال میشه که خونه شمال رو خریدیم و توی این 15 سال فقط با خانواده همسایه سمت راستی سلام و علیک داشتیم اونهم بخاطر اینکه کلید حیاط رو بهشون میدیم تا وقتی برای خوندن کنترها میان در رو باز کنند... هر بار هم که میرفتیم شمال ازشون میخواستم بیان تا حساب و کتابهای مربوط به قبضهای آب و برق و گاز را داشته باشیم و معمولا برای دختر و نوه های همسایه هدایایی می بردم. بطور کلی معاشرت من با اهالی روستا به همین مقدار و تنها با همین خانواده محدود میشد. تا بحال از محدوده ساختمان خودم اون طرف تر حتی پا هم نگ...
ادامه مطلب
امسال تابستون مثل اینکه قسمت اینه که همش بنایی داشته باشیم. بنایی توی خونه ای که داری داخلش زندگی میکنی خیلی سخته اما من زیاد هم دلخور نیستم...در واقع تا حد زیادی هم از این ریخت و پاش و بی نظمی خوشم میاد...از اینکه همه جا پر از خاک و مصالح ساختمانی هست و اون وسط من سر میز نشستم و با لپ تاپ کار میکنم خوشم میاد...اما همسرم خیلی شاکیه و از اینکه تمام وسایل پر از خاک شده شکایت میکنه....نمیدونم چرا من از خاک خیلی هم بدم نمیاد...شاید بخاطر اینکه به خودم یادآوری میکنم که باید به خاک برگردیم.......
ادامه مطلب