
من که چهار پنج ساله بودم بابا داشت یک خانه بزرگ در باغ فرحزاد میساخت و من هم بدلیل شرارت به بیرون از خانه تبعید میشدم و با بابا برای نظارت بر کار بنایی میرفتم. xa0حاج معمار از دوستان آقاجون بود و تمام ساخت و سازهای بناهای خانواده ما زیر نظر ایشون انجام میشد. من حاج معمار رو خیلی دوست داشتم, دوست داشتنی هم بود...پیرمرد چاق قد بلند با موهای سفید که همیشه برای من آبنبات داشت...حاج معمار یکسری نقشه داشت که روشون خطوط مبهمی با خودکار های قرمز و آبی کشیده شده بود و گهگاه لوله نقشه ها رو باز میکرد و دس...
ادامه مطلب