شاگرد بنا

خرید بک لینک
من که چهار پنج ساله بودم بابا داشت یک خانه بزرگ در باغ فرحزاد میساخت و من هم بدلیل شرارت به بیرون از خانه تبعید میشدم و با بابا برای نظارت بر کار بنایی میرفتم. حاج معمار از دوستان آقاجون بود و تمام ساخت و سازهای بناهای خانواده ما زیر نظر ایشون انجام میشد. من حاج معمار رو خیلی دوست داشتم, دوست داشتنی هم بود...پیرمرد چاق قد بلند با موهای سفید که همیشه برای من آبنبات داشت...حاج معمار یکسری نقشه داشت که روشون خطوط مبهمی با خودکار های قرمز و آبی کشیده شده بود و گهگاه لوله نقشه ها رو باز میکرد و دستوراتی به کارگرها میداد. دلم میخواست از نقشه هاش سردربیارم اما حاج معمار میگفت بعدا بزرگ شدی یاد میگیری الان فعلا باید شاگرد بنا باشی...شاگرد بنا بودن به این معنی بود که من حق داشتم چند تا بیل خاک, یک بیلچه کوچک و تعدادی آجر داشته باشم تا باهاشون گل درست کنم و خونه کوچولو بسازم...از این کار لذت میبردم و ساعتها بازی میکردم و هی خونه میساختم و خرابش میکردم و این شادی وقتی به خونه برمیگشتیم تموم میشد چون مامان از کثیف برگشتن من به خونه خیلی عصبانی میشد ... بعد از یک حموم داغ و چند تا پس گردنی داغتر و یه نیم ساعت سرزنش بخاطر اینکه مثل آدم چرا عروسک بازی نمیکنم...خوابم میبرد و روزهای بعد هم انتظار میکشیدم که به همراه بابا برم فرحزاد و شاگرد بنا بشم...

خیلی از اون سالها گذشته و حاج معمار هیچ وقت ندید که من از نقشه ها هم میتونم سردربیارم... این روزها اوستای افغانی ما فکر میکنه من اینجا شاگرد بنا هستم ...قبلا یک اوستای آذری زبان اومده بود که منو دخترخانم صدا میکرد و به شوهرم تاکید میکرد که این دختر بچه خیلی خوب میفهمه و همه باید به حرفش گوش کنن...خلاصه کلی از اوستا اولی خرسند بودم که منو بچه فرض میکرد اما این اوستای افغانی دائم صدا میزنه حاجی خانم برو مصالح فروشی خرید داریم...دو دقیقه بعد صدا میزنه حاجی خانم برو فلان ابزار رو بخر و نمیدونم نردبان بیار و بیا سر شمشه رو نگهدار و دو تا سطل آب بیار بالا و ...هیچی دوباره شدم شاگرد بنا که چه عرض کنم عمله ساختمانی...از صبح ساعت 7 بیدار میشم و حتی بعد از رفتن اوستا هم باید نخاله ها رو جمع کنم و خرابکاری های اوستا رو جمع و جور کنم....امروز بهش گفتم اوستا خوب یه شاگرد بیار با خودت...میگه کاری نیست که ...شاگرد لازم نیست ...شما همش داری یا کتاب میخونی یا موبایل دستته یا کامپیوتر...این کار چه حاصل داره ...باید آدم نون بازوشو بخوره...الانم اومده میگه یه اره برو بخر بیار پنل های گچی رو اره کن...گفتم ناخنم میشکنه و دستم هم درد میگیره...حالا داره اندر بیخود بودن ایرانیها و قرتی بودنشون سخنرانی میکنه...اوستا حالا خودتو ناراحت نکن بیا یه نسکافه بخور...صد رحمت به اوستا ایرانیه...

روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: شاگرد بنام مهندس بازرگان, نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 15:04

صفحه بندی