خیلی از اون سالها گذشته و حاج معمار هیچ وقت ندید که من از نقشه ها هم میتونم سردربیارم... این روزها اوستای افغانی ما فکر میکنه من اینجا شاگرد بنا هستم ...قبلا یک اوستای آذری زبان اومده بود که منو دخترخانم صدا میکرد و به شوهرم تاکید میکرد که این دختر بچه خیلی خوب میفهمه و همه باید به حرفش گوش کنن...خلاصه کلی از اوستا اولی خرسند بودم که منو بچه فرض میکرد اما این اوستای افغانی دائم صدا میزنه حاجی خانم برو مصالح فروشی خرید داریم...دو دقیقه بعد صدا میزنه حاجی خانم برو فلان ابزار رو بخر و نمیدونم نردبان بیار و بیا سر شمشه رو نگهدار و دو تا سطل آب بیار بالا و ...هیچی دوباره شدم شاگرد بنا که چه عرض کنم عمله ساختمانی...از صبح ساعت 7 بیدار میشم و حتی بعد از رفتن اوستا هم باید نخاله ها رو جمع کنم و خرابکاری های اوستا رو جمع و جور کنم....امروز بهش گفتم اوستا خوب یه شاگرد بیار با خودت...میگه کاری نیست که ...شاگرد لازم نیست ...شما همش داری یا کتاب میخونی یا موبایل دستته یا کامپیوتر...این کار چه حاصل داره ...باید آدم نون بازوشو بخوره...الانم اومده میگه یه اره برو بخر بیار پنل های گچی رو اره کن...گفتم ناخنم میشکنه و دستم هم درد میگیره...حالا داره اندر بیخود بودن ایرانیها و قرتی بودنشون سخنرانی میکنه...اوستا حالا خودتو ناراحت نکن بیا یه نسکافه بخور...صد رحمت به اوستا ایرانیه...
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال میکنید
برچسب: شاگرد بنام مهندس بازرگان,
نویسنده:
بازدید: 133