
گاهی اوقات به شدت دلتنگ ملیکا میشدم. از طرفی سختی امتحان جامع که اون ترم درگیرش بودم و از طرف دیگه دوری از خانواده مخصوصا دخترم ملیکا، گاهی واقعا برام سخت بود. مخصوصا سرعت اینترنت در ایران طبق معمول کم بود و اسکایپ هم خوب کار نمیکرد و گاهی خیلی پکر میشدم. زیبا هم گاه و بیگاه دلتنگ خانواده میشد و مینشست و گریه میکرد. یک روز هر دو خیلی پکر بودیم و تصمیم گرفتیم بریم تا South city plaza که نزدیک خونه بود که هم هوایی تازه کنیم هم آب آشامیدنی بگیریم. طبقه زیرین این مرکز خرید جایی بود شبیه انبار وسایل ...
ادامه مطلب
بالاخره ساخت خانه جدید تموم شد و من قبل از عید به اینجا نقل مکان کردم. ذهنی خیلی شلوغ بودم و البته هنوزم هستم و کارها تمومی نداره ولی دیگه میخوام مرتب بنویسم. زندگی در روستا مثل یک بازی خیلی سرگرم کننده هست. ما معمولا صبح ها ساعت 6 با صدای گنجشکها که یک جورایی همسایه های طبقه بالا محسوب میشن بیدار میشیم. برنامه هر روز ما اول رسیدگی به سگها و غذا دادن و هدایتشون به سمت قفسشون هست. بعد مرغ و خروسها و اردکها رو رسیدگی میکنیم و آزادشون میکنیم توی محوطه مخصوص خودشون و تازگی ها هم که دوتا از مرغه...
ادامه مطلب
روستایی شدم. افتخار میکنم به اینکه جلوی هیچ انسانی سر خم نکردم و سرم رو بالا گرفتم و حالا هم با افتخار میگم روستایی شدم. گور پدر مدرک و پرستیژ و هرچی که همه دنبالش هستند, زندگی رو باید زندگی کرد.... ا...
ادامه مطلب
روزهای سختی شده برای همه ...تقریبا برای همه اعضای هیات علمی واحد علوم و تحقیقات و جالبه که در این روزهای سخت میشه آدمها رو شناخت... مثل اینکه شغال ها مدتهای مدیدی در انتظار از پا در آمدن شیرها بودن تا بهشون حمله ور بشن...این فرصت رو نخواهند داشت...bitekrari@Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
روزهای بی تکرار من - روزهای پر مشغله روزهای پر مشغله حواسم هست که این وبلاگ داره خاک میخوره و خیلی وقته که مطلبی بهش اضافه نکردم...اما همش بخاطر مشغله آخر ترم و فارغ التحصیلی 10 تا دانشجویی که داشتم یهویی با هم بود که وقت نداشتم اینجا چیزی بنویسم.xa0 xa0 .: Weblog Themes By VatanSkin :. ...
ادامه مطلب