از همه بدتر یاد دفتر کارم کنار دریاچه میوفتم و رستورانهای خوب تیلورز...دانشجوها و فعالیتهای دانشگاه....مهمونی ها....سرزندگی دانشگاه...همکارهای ایرانیم...مربی های هندی که مسولیت انجام کارهای منو داشتن....نوشیدنیهای گیاهی تیلورز برای آرامش اساتید...رزیف که توی دفتر کار میخوابید و خر و پف میکرد....با اون کله کچلش... استفانی...فو...تقی...کاوه...شیرین...علیرضا....سیوا و سلوی و تونی و ورونیکا....حتی سنجه همکار هندی من که برای خدایان میرقصید....همه توی ذهنم رژه میرن....چه با افتخار کارت شناسایی استادی با رنگ زمینه آبی رو به گردن مینداختم و هشت نه تا مربی دور و برم منتظر فرمان بودن و هدایت گروههای 150 نفره معماری چقدر ساده بود وقتی همه چیز برنامه ریزی شده پیش میرفت....وقتی کلاسی کوچکترین مشکلی از هر نظر چه نور چه صدا و تهویه داشت فقط با فشار دکمه آیفون کلاس ظرف چند دقیقه رفع میشد و از استاد درس و دانشجویان هم بابت مشکل عذر خواهی میشد و حالا هفته سوم ترم هست و ما هنوز کلاس مناسبی برای درس طراحی معماری نداریم....هیچکس هم از این موضوع متاسف نیست... عذر خواهی هم که از سنتهای فراموش شده محسوب میشه...از مسول آموزش گرفته تا کنترل کلاسها و نگهبان و خادم و دربان و همکار همه خیلی خیلی نامهربان هستند... اصلا دوست ندارم حتی بهش فکر کنم....چه اهمیت دارد گاهی در وطن "قارچهای غربت" بیشتر میرویند....فقط این قلب منه که به درد میاد....ما داریم به چه سمتی حرکت میکنیم....کاش حافظه من پاک بشه یا یهویی بیدار بشم و ببینم ما هم قانونمند شدیم....دلم بد جوری هوای تیلورز رو کرده....مثل همه اول ترمها....
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 140