مردم منطقه ای که ما در آنجا هستیم عمدتا اهل تسنن هستند اما همه در این روزها عزا داری میکنن...امروز غروب همسایه و دختراش با یک ظرف غذای نذری دیدن ما اومدن و پرسیدن که چرا نمیریم تا در عزاداری شرکت کنیم...گفتم من به عزا گرفتن معتقد نیستم و بیشتر دنبال فلسفه انجام یک عمل میگردم...متوجه نشد من چی میگم و حرفشو تکرار کرد....گفتم خوب مثلا منم مثل تو اهل تسنن هستم...یکی از دختراش خندید و گفت اهل تسنن بیشتر دارن خودکشی میکنن اینجا...مادرش گفت تشیع و تسنن نداره من عاشق حسینم...گفتم خوب منم مثل تو اما بعضی وقتها آدمها در سکوت عاشقی میکنن...
همسایه با دختر من و همسفر سنتی من رفتن مسجد برای عزاداری و من فرصت پیدا کردم که در تنهایی به شعله های آتش نگاه کنم و بنویسم.....و فکر کنم...نمیدونم چرا همش یاد نوشته ای از یک نویسنده قدیمی میوفتم که سالها پیش خونده بودم...در مورد جماعتی که به زیارت میرفتن و خانواده ای که در بین اونها بودن و مراسم تعزیه اجرا میکردن....و اینکه همه اون جمع به نوعی مشغول فساد بودن و سرشون رو مثل کبک زیر برف برده بودن و فکر میکردن با گریه کردن برای امام حسین و زیارت کردن بار گناهشون سبک خواهد شد...بیچاره حسین که بخاطر مبارزه با فساد قیام کرده...باید بر حسین گریست...چون درست درک نشده...
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال میکنید
برچسب: عاشوراء,عاشورا,عاشوراء 2016,عاشورای 88,عاشوراي ٨٨,عاشورا 2016,عاشوراء عند اليهود,عاشورا ۸۸,عاشورا و تاسوعا,عاشورا تاسوعا 95,
نویسنده:
بازدید: 140