در اثر یک تصادف اسبی کاملا له شدم و تا یک ماه آینده رو به توصیه پزشک باید به حالت دراز کش سپری کنم و این برای من که به ندرت حتی می نشینم خیلی سخت و غیر قابل قبوله...سعی میکنم یک جوری بتونم یا به درد غلبه کنم و یا به کمک عصا راه برم...
از ظهر تاحالا که این اتفاق حولناک واقعا پر از درد برام پیش اومده بیشترین ناراحتیم اینه که زحمت همه کارهام روی دوش اطرافیان افتاده و نمیتونم خودم خیلی سریع به همه امور رسیدگی کنم...اما از طرفی خوشحالم که با یکی از بزرگترین ترسهای زندگیم مواجه شدم...
همیشه میترسیدم که از اسب بیوفتم و فکر میکردم اگر روزی از اسب بیوفتم دیگه نزدیکش هم نخواهم شد...و جالبه که امروز در حادثه ای واقع شدم که قبلا شاید اگر از دور هم میدیدم جیغ می کشیدم و از خودم تعجب میکنم که وقتی بعد از چرخیدن توی هوا محکم با کمر خوردم زمین، فقط رو به مربی سوارکاری وحشتزده گفتم خوبم هنوز زنده هستم...پس در واقع زنده بودن اولین مساله مهمه...دوم اینکه فهمیدم خیلی پررو هستم چون دوباره سوار اسب شدم و به ضرب شلاق روندمش که بفهمه ازش شکست نخوردم...پس دومین مساله مهم شکست نخوردنه...ولی وقتی از اسب پایین اومدم دیگه نتونستم راه برم و به مساله سوم پی بردم که پر رویی کافی نیست...درد شوخی نداره...زندگی واقعی شوخی نیست...چهارم اینکه مرگ از رگ گردن به ما نزدیکتره و فکر کنم همینطوری سریع اتفاق بیوفته و فقط ما تا وقتی تجربه اش نکردیم ازش میترسیم...و پنجم اینکه شوهرم دیگه اجازه نمیده برم سوارکاری ولی به محض اینکه بتونم راه برم حتما میرم...
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 129