روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی

متن مرتبط با « میلاد بابایی» در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی نوشته شده است

کودکان امروز

  • نیلوبلاگ

    یکی بود یکی نبود، غیر از خدا چند میلیون آدم هم بودند و هستندآرام و آریا خواهر و برادر خوبی بودند و همه از آنها رضایت داشتند، آنها به حرفهای پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ و معلمهایشان گوش میکردند و همیشه شاگرد ممتاز بودند. پدر و مادرهای آنها هم مطیع و حرف شنو و درسخوان بوده اند و همینطور مادربزرگ و پدربزرگهایشان. پدر همیشه به آنها میگفت:"باید به خوبی درس بخوانید تا آدمهای مهمی شوید و به جایی برسید" همین حرف را پدر بزرگ و مادر بزرگ و معلم ها و همه بزرگترها تکرار میکردند. روزی آریا با خودش فکر ک...

    ادامه مطلب
  • غذای پر برکت

  • نیلوبلاگ

    سال شصت و سه بود، جنگ بود و همه چیزکم بود وسهمیه بندی، از مواد غذایی گرفته تا نفت و گازوئیل و پوشک بچه. ما شوفاژ داشتیم اما گازوئیل سهمیه بندی بود و اگر میخواستیم همه رادیاتورهای خانه بزرگی را که در آن زندگی میکردیم باز کنیم، با کمبود گازوئیل مواجه میشدیم. همینطوری هم پیدا کردن گازوئیل مشکل بود و علاوه بر سهمیه ای که داشتیم، شوهر خاله خدابیامرز که البته اون روزها هنوز مرحوم نشده بود، برامون توی باک کامیونش گازوئیل میآورد و توی منبع میریخت. برای صرفه جویی از سالن و دوتا اتاق خواب متصل به آن استفا...

    ادامه مطلب
  • اولین جدال

  • نیلوبلاگ

    روز صفر بود، خدا تازه کار خلقت را تمام کرده بود، با اینکه او هیچ وقت خسته نمیشود ولی بی حوصله بود، بخاطر شیطان و نافرمانیش، آخر اینهمه وقت بین او و بقیه فرشته ها فرق گذاشته بود و آخرش هم شیطان حرفش را گوش نداده بود که هیچ، تهدید هم کرده بود که آدم را گمراه خواهد کرد. روی عرش خود جلوس کرد و فرشته ها شربت عسل آوردند و شانه هایش را مالیدند، تازه داشت حالش جا می آمد که یکی از فرشته ها دوان دوان آمد و گفت:" خدا جون این چی بود آوردی انداختی اینجا! همه بهشت رو به هم ریخته! ". خدا گفت:" آرام تر، چی شده...

    ادامه مطلب
  • به بهانه روز معلم

  • نیلوبلاگ

    ماجرای مکتب خانه و اخراج شدن ما من در کودکی با دختر خاله ها و پسر خاله هایم هم بازی بودم. از بین آنها سعید پسر خاله وجیهه که حدودا شش ماه از من کوچکتر بود و سمیه دختر خاله ملیحه که سه سال از من کوچکتر بود رفیقهای همیشگی و درجه یک من بودند. البته حسابی هم کتکشان میزدم و برای همینه که خیلی خوب تربیت شده اند و افراد موفقی هستند. کتک کاریها مال دوران قبل از مدرسه رفتن بود و بعد از آن دوست باقی موندیم. سال ۶۶ بود، سمیه وقتی تازه هفت ساله شده بود و فقط نه روز از مدرسه رفتنش میگذشت پدرش را در سانحه ای ...

    ادامه مطلب
  • خنده ای که قطع نمیشد

  • نیلوبلاگ

    به بهانه روز جهانی خندهآیا کلا جامعه افسرده ما میتونه روزی رو بعنوان روز خنده تجربه کنه؟ توی تقویم ما پر از روزهای سوگواری و عزا است و اگر جشنی هم باشه باز هم از نوع مذهبی و در راستای همون عزا ها هست. حتی ریتم و مضمون آواهای عزا و شادی هم در فرهنگ ما دیگه کم کم یکسان شده و فقط گاهی با آن نواها سینه میزنند و گاهی کف. اگر بخوام در این مورد بحث کنم خیلی حرف برای گفتن هست؛ از همون جنس حرفهایی که "روح را مثل خوره، آهسته و در انزوا میخورد و میخراشد" ولی بهتره که آنها را "ابراز" نکنیم. سالها پیش وقتی ن...

    ادامه مطلب
  • صمد آقا یا آقا صمد؟

  • نیلوبلاگ

    ترم اول دکتری در UPM من دو هفته بعد از شروع ترم تازه تصمیم گرفتم برم دانشکده. یک درس داشتیم با استادی به اسم نصیر و این درس یک سمینار گروهی داشت. چون من دیر اومده بودم یک هم گروهی برام انتخاب شده بود به اسم آقای "ف". ایشون ایرانی و اهل تبریز بودند و خیلی کمک کننده د دوست خوبی برای من بودند و کارهای مربوط به سمینار مشترکمان را تماما انجام دادند و من هیچ کار زیادی انجام ندادم. یک دانشجوی دیگه هم در ورودی ما بود به اسم صمد که هم گروهی دیگری داشت و سمینار آنها هفته قبل از ما بود. جلسه در یک سالن کوچ...

    ادامه مطلب
  • جنگ و ترس

  • نیلوبلاگ

    بخش ۷گاهی اوقات که عیدی چیزی بود مثلا عید نوروز یا اعیاد مذهبی کارتون رابین هود رو میدادن و با اینکه همه از حفظ بودیم ولی برای صدمین بار نگاه میکردیم. حالا دیگه همه ماهواره داریم و رابین هود نگاه نمیکنیم ولی داریم داستان رابین هود را زندگی میکنیم...مردم جامعه بد بخت و بی پول و داروغه پولها رو جمع میکنه همش میگه مالیات، مالیات، مالیات...توی کارتون آخرش رابین هود برنده میشد اما حالا قضیه فرق کرده و رابین هود دستگیر و کشته میشه و داروغه پولها رو بر میداره میره کانادا...یا میفرسته برای بچه هاش توی خ...

    ادامه مطلب
  • طلبکارم- قسمت سوم

  • نیلوبلاگ

    کلاس سوم بودم و جنگ کماکان ادامه داشت. آن روزها بدترین کابوس برای من صدای آژیر خطر بود و قلبم از جا کنده میشد وقتی یکهو برنامه تلویزیونی یا رادیویی قطع میشد و گوینده میگفت:" توجه توجه علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضع خطر یا وضعیت قرمز است محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید." و بعد صدای آژیر ...و فرار به پناهگاهی که فقط میتونست بغل مامان باشه که برای هر چهارتای ما جا نداشت و ما بزرگترها باید کوچکترها رو هم به آغوش میکشیدیم...گاهی اوقات همه با هم زیر پله ها میرفتیم و گاهی هم که بچه های کوچک...

    ادامه مطلب
  • یادی کنیم از یک دختر جنگ زده

  • نیلوبلاگ

    توی فرودگاه نشستم و دارم نون بربری میخورم. خیلی با علاقه...آخه نون بربریهای شمال مزه نونهای تهران رو نمیدن. مامان و بابا اومده بودن دم بلوک که وسایلشون رو تحویل بگیرن و این نون را هم به من دادن و با خودم آوردم و تصمیم گرفتم حالا که اینجا منتظرم بنویسم. صبح ساعت هفت از خونه شمال راه افتادم و اینجا با عجله وسایل ملیکا رو برداشتم و اومدم فرودگاه که برم اهواز برای جلسه دفاع ملیکا. (به عشق نون بربری در ایران بمانیم) یادم میاد که از سالی که کلاس دوم بودم یک سری بچه به عنوان جنگ زده در مدرسه ما ثبت نام...

    ادامه مطلب
  • طلبکارم-قسمت چهارم

  • نیلوبلاگ

    بخش ۶من و همه هم سن و سالهای من بابت تمام کمبودهای دوران کودکی که حاصل جنگ بود طلبکاریم...برنامه های تلویزیونی نه تنها شاد نبودند بلکه به شدت استرس زا و افسرده کننده هم بودند. از صبح تا ساعت پنج عصر منتظر شروع شدن برنامه کودک بودیم و بعد از چند دقیقه صدای مگ مگ مگ و حرکت پسربچه کارتونی از یک طرف تصویر به طرف دیگر برنامه کودک با سلام و صلوات مجری سیبیلو شروع میشد...طبق معمول آرزوی پیروزی رزمندگان و آرزوی مرگ برای صدام و آمریکا و ...شروع هر برنامه ای بود. از صبحگاه مدرسه گرفته تا جشنها و عزاداریها...

    ادامه مطلب
  • چی بگم

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم چی بنویسم. گفتنی زیاده. از روزمرگیهای زندگی روستایی من گرفته تا خاطرات و مسائل روز دنیا...هرچی که هست توی سرم میچرخه و تصمیم میگیرم به جای انجام هر کاری اینجا دراز بکشم و به سقف چوبی خیره بشم. چرا اینطوریه؟ چرا مردم دنیا به جون هم افتادن؟ تا چند سال پیش انگار بهتر بود...نمیدونم چرا با گذشت زمان به جای اینکه آدمها متمدن بشن و بیشتر به فکر هم باشن، بیشتر به فکر غارت همدیگه هستن...من این وسط دین رو موثر میدونم. از اول دنیا آدمها همدیگه رو بخاطر عقاید و ادیان متفاوت کشتن...مگه هدف خدا از آور...

    ادامه مطلب
  • روزهای دلتنگی

  • نیلوبلاگ

    گاهی اوقات به شدت دلتنگ ملیکا میشدم. از طرفی سختی امتحان جامع که اون ترم درگیرش بودم و از طرف دیگه دوری از خانواده مخصوصا دخترم ملیکا، گاهی واقعا برام سخت بود. مخصوصا سرعت اینترنت در ایران طبق معمول کم بود و اسکایپ هم خوب کار نمیکرد و گاهی خیلی پکر میشدم. زیبا هم گاه و بیگاه دلتنگ خانواده میشد و مینشست و گریه میکرد. یک روز هر دو خیلی پکر بودیم و تصمیم گرفتیم بریم تا South city plaza که نزدیک خونه بود که هم هوایی تازه کنیم هم آب آشامیدنی بگیریم. طبقه زیرین این مرکز خرید جایی بود شبیه انبار وسایل ...

    ادامه مطلب
  • خاطره قفل چرخ زدن ماشین در کتابخانه دانشگاه

  • نیلوبلاگ

    من باید نوشتن پایان نامه رو نهایی میکردم و لازم بود دائم مالزی باشم و پایان نامه رو با اساتید چک کنم برای همین با محمد سینا که تازه یکساله شده بود و مامان به مالزی برگشتم. یک آپارتمان از اینترنشنال هاوس دانشگاه و یک ماشین کانچیل اجاره کردم. مامان حدود یک ماه پیشم موند که از محمد سینا نگهداری کنه ولی چون باید به ملیکا هم رسیدگی میکرد برگشت و من برای محمد سینا پرستار گرفتم. از اونجا که توی مالزی بچه دزدی خیلی زیاد بود و به راحتی نمیشد به کسی اعتماد کرد عروس استادم که به تازگی ازدواج کرده بود پرستا...

    ادامه مطلب
  • نامردیهای من در حق رها -مارمولک

  • نیلوبلاگ

    تو دوره ای که من و رها و محمد سینای کوچک در اینترنشنال هاوس دانشگاه بودیم من خیلی مشغول نوشتن پایان نامه بودم و از طرفی هم بچه و گرفتاریها باعث میشد بخوام همه کارها رو تا جایی که میشه با سرعت انجام بدم ولی رها همیشه آرامش خاصی در کارهاش داشت و به قول خودش perfectionist بود و کارها رو تمام و کمال انجام میداد. ساختمانهای اینترنشنال خیلی شیک و تر و تمیز نبودن. واحد ما تازه رنگ شده بود و ما همه پنجره ها رو هم با توری پوشانده بودیم ولی نمیدونم چطوری گاهی مارمولک میومد. البته مارمولک و مورچه در مالزی ...

    ادامه مطلب
  • حال ما خوب است اما تو باور نکن

  • نیلوبلاگ

    نوشتنی زیاده اما نه دل و دماغش هست، نه انگیزه ای...اگه گفتنی ها رو بگی خفه خواهی شد و نگی هم که بغض خفه ات میکنه...جامعه خودم رو با مرغ و خروسهای حیاط مقایسه میکنم...وقتی صدای خروسها آزار دهنده شد، یک روز با شهلا خانم همسایه خوبمون و اوستاهایی که حقوق بگیر ما بودن همدست شدیم و همشونو سر بریدیم. صدای فریاد خروسها همه محل رو برداشته بود اما خوب کسی دخالت نمیکرد چون ما مالک خروسها بودیم...سهم اوستاها و همسایه رو هم بهشون داده بودیم و با خیال راحت و بدون مزاحمت خروسهای سرکش و پر سر و صدا رو کشتیم......

    ادامه مطلب
  • بدون شرح

  • نیلوبلاگ

    هنوز هم همون حس...و احتمالا به زودی سرم از اینهمه فکر و خیال میترکه. دلتنگم خیلی زیاد...بیشتر از همه برای خودم که مدتیه گم شدم...برای بقیه های مثل خودم...برای ما که پنجشنبه ها هم مدرسه رفتیم...برای ما که ناخنها و موهامون رو بازدید میکردن...برای ما که کیفهامون رو هر روز صبح میگشتن و داشتن آینه برامون جرم محسوب میشد...برای ما که آمار تعداد سبیلها و موهای ابروهامون رو همه داشتن...برای ما که باید میگفتیم "چشم"...و جنگیدیم برای هر چیزی که حقمون بود...آرزو داشتیم در کنکور قبول بشیم...آرزوی داشتن شغل.....

    ادامه مطلب
  • سردرگم

  • نیلوبلاگ

    یه جور سر درگم و ناجوری هستم این روزا...اصلا نمیدونم چی به چیه و حق با کیه...مهم هم نیست برام...یعنی دیگه چه فرقی میکنه...هر کی یه چیزی میگه...یکی میگه ما اینطوری داریم چیزی رو که حقمونه مطالبه میکنیم ولی خوب این که راهش نیست....مردم هم یه جورایی به جون هم افتادن ... اخبار خارجی و کشورهایی که ایران رو محکوم میکنن یه جورایی از اوضاع پیش اومده و نفعی که میبرن خوشحالن...اصلا نه دلم میخواد تحلیل کنم نه بهش فکر کنم کلا این روزها دروغ زیاده از همه طرف...اصلا به من چه...من خیلی ناراحتم...برای خروس دم د...

    ادامه مطلب
  • روزهای روستا

  • نیلوبلاگ

    بالاخره ساخت خانه جدید تموم شد و من قبل از عید به اینجا نقل مکان کردم. ذهنی خیلی شلوغ بودم و البته هنوزم هستم و کارها تمومی نداره ولی دیگه میخوام مرتب بنویسم. زندگی در روستا مثل یک بازی خیلی سرگرم کننده هست. ما معمولا صبح ها ساعت 6 با صدای گنجشکها که یک جورایی همسایه های طبقه بالا محسوب میشن بیدار میشیم. برنامه هر روز ما اول رسیدگی به سگها و غذا دادن و هدایتشون به سمت قفسشون هست. بعد مرغ و خروسها و اردکها رو رسیدگی میکنیم و آزادشون میکنیم توی محوطه مخصوص خودشون و تازگی ها هم که دوتا از مرغه...

    ادامه مطلب
  • دلتنگ وبلاگم شدم

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقت بود که اینجا چیزی ننوشته بودم. نه که حرفی برای گفتن نداشته باشم ولی راستش وقت نداشتم ولی همیشه به فکر وبلاگ خاک گرفته قدیمی خودم بودم. من به تازگی یک مجتمع گردشگری را راه اندازی کردم و سرم خیلی شلوغ بود. البته فقط سرم از بابت خرید وسایل و تجهیزات شلوغ بود وگرنه مسافر که نداریم و بخاطر کرونای لعنتی تبلیغ هم نمیکنم که کسی بیاد سفر. و الان که دارم مینویسم هم خیلی خسته هستم ولی دلم میخواست مطلبی رو حتما بگم و اونهم آوردن استخوانهای یک شهید به شهر اسالم بعد از 35 سال هست. دیروز مراسم تشیع جن...

    ادامه مطلب
  • فرار از بردگی

  • نیلوبلاگ

    باز هم تمبلی کرده بودم اینجا بنویسم اما امروز وقتی داشتم ایمیلهامو چک میکردم به ایمیل یکی از خوانندگان وبلاگ رسیدم و تصمیم گرفتم امروز این مطلب رو بنویسم. وقتی دانشجوی دکتری بودم استادی به نام پروفسور مصطفی کمال رییس دانشکده معماری بود که بعدا یکی از اعضای کمیته سوپروایزری من شد و با هم رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم و خیلی نزدیک بودیم. عروس پروفسور پرستار پسر من شد و خانم چینی پروفسور هم مثل ایرانیها خونگرم و صمیمی بود و در واقع خانواده پروفسور شدن خانواده مالایی من. بعد از فارغ التحصیلی من...

    ادامه مطلب