
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا چند میلیون آدم هم بودند و هستندآرام و آریا خواهر و برادر خوبی بودند و همه از آنها رضایت داشتند، آنها به حرفهای پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ و معلمهایشان گوش میکردند و همیشه شاگرد ممتاز بودند. پدر و مادرهای آنها هم مطیع و حرف شنو و درسخوان بوده اند و همینطور مادربزرگ و پدربزرگهایشان. پدر همیشه به آنها میگفت:"باید به خوبی درس بخوانید تا آدمهای مهمی شوید و به جایی برسید" همین حرف را پدر بزرگ و مادر بزرگ و معلم ها و همه بزرگترها تکرار میکردند. روزی آریا با خودش فکر ک...
ادامه مطلب
روز صفر بود، خدا تازه کار خلقت را تمام کرده بود، با اینکه او هیچ وقت خسته نمیشود ولی بی حوصله بود، بخاطر شیطان و نافرمانیش، آخر اینهمه وقت بین او و بقیه فرشته ها فرق گذاشته بود و آخرش هم شیطان حرفش را گوش نداده بود که هیچ، تهدید هم کرده بود که آدم را گمراه خواهد کرد. روی عرش خود جلوس کرد و فرشته ها شربت عسل آوردند و شانه هایش را مالیدند، تازه داشت حالش جا می آمد که یکی از فرشته ها دوان دوان آمد و گفت:" خدا جون این چی بود آوردی انداختی اینجا! همه بهشت رو به هم ریخته! ". خدا گفت:" آرام تر، چی شده...
ادامه مطلب
ماجرای مکتب خانه و اخراج شدن ما من در کودکی با دختر خاله ها و پسر خاله هایم هم بازی بودم. از بین آنها سعید پسر خاله وجیهه که حدودا شش ماه از من کوچکتر بود و سمیه دختر خاله ملیحه که سه سال از من کوچکتر بود رفیقهای همیشگی و درجه یک من بودند. البته حسابی هم کتکشان میزدم و برای همینه که خیلی خوب تربیت شده اند و افراد موفقی هستند. کتک کاریها مال دوران قبل از مدرسه رفتن بود و بعد از آن دوست باقی موندیم. سال ۶۶ بود، سمیه وقتی تازه هفت ساله شده بود و فقط نه روز از مدرسه رفتنش میگذشت پدرش را در سانحه ای ...
ادامه مطلب
بخش ۷گاهی اوقات که عیدی چیزی بود مثلا عید نوروز یا اعیاد مذهبی کارتون رابین هود رو میدادن و با اینکه همه از حفظ بودیم ولی برای صدمین بار نگاه میکردیم. حالا دیگه همه ماهواره داریم و رابین هود نگاه نمیکنیم ولی داریم داستان رابین هود را زندگی میکنیم...مردم جامعه بد بخت و بی پول و داروغه پولها رو جمع میکنه همش میگه مالیات، مالیات، مالیات...توی کارتون آخرش رابین هود برنده میشد اما حالا قضیه فرق کرده و رابین هود دستگیر و کشته میشه و داروغه پولها رو بر میداره میره کانادا...یا میفرسته برای بچه هاش توی خ...
ادامه مطلب
کلاس سوم بودم و جنگ کماکان ادامه داشت. آن روزها بدترین کابوس برای من صدای آژیر خطر بود و قلبم از جا کنده میشد وقتی یکهو برنامه تلویزیونی یا رادیویی قطع میشد و گوینده میگفت:" توجه توجه علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضع خطر یا وضعیت قرمز است محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید." و بعد صدای آژیر ...و فرار به پناهگاهی که فقط میتونست بغل مامان باشه که برای هر چهارتای ما جا نداشت و ما بزرگترها باید کوچکترها رو هم به آغوش میکشیدیم...گاهی اوقات همه با هم زیر پله ها میرفتیم و گاهی هم که بچه های کوچک...
ادامه مطلب
گاهی اوقات به شدت دلتنگ ملیکا میشدم. از طرفی سختی امتحان جامع که اون ترم درگیرش بودم و از طرف دیگه دوری از خانواده مخصوصا دخترم ملیکا، گاهی واقعا برام سخت بود. مخصوصا سرعت اینترنت در ایران طبق معمول کم بود و اسکایپ هم خوب کار نمیکرد و گاهی خیلی پکر میشدم. زیبا هم گاه و بیگاه دلتنگ خانواده میشد و مینشست و گریه میکرد. یک روز هر دو خیلی پکر بودیم و تصمیم گرفتیم بریم تا South city plaza که نزدیک خونه بود که هم هوایی تازه کنیم هم آب آشامیدنی بگیریم. طبقه زیرین این مرکز خرید جایی بود شبیه انبار وسایل ...
ادامه مطلب
تو دوره ای که من و رها و محمد سینای کوچک در اینترنشنال هاوس دانشگاه بودیم من خیلی مشغول نوشتن پایان نامه بودم و از طرفی هم بچه و گرفتاریها باعث میشد بخوام همه کارها رو تا جایی که میشه با سرعت انجام بدم ولی رها همیشه آرامش خاصی در کارهاش داشت و به قول خودش perfectionist بود و کارها رو تمام و کمال انجام میداد. ساختمانهای اینترنشنال خیلی شیک و تر و تمیز نبودن. واحد ما تازه رنگ شده بود و ما همه پنجره ها رو هم با توری پوشانده بودیم ولی نمیدونم چطوری گاهی مارمولک میومد. البته مارمولک و مورچه در مالزی ...
ادامه مطلب
نوشتنی زیاده اما نه دل و دماغش هست، نه انگیزه ای...اگه گفتنی ها رو بگی خفه خواهی شد و نگی هم که بغض خفه ات میکنه...جامعه خودم رو با مرغ و خروسهای حیاط مقایسه میکنم...وقتی صدای خروسها آزار دهنده شد، یک روز با شهلا خانم همسایه خوبمون و اوستاهایی که حقوق بگیر ما بودن همدست شدیم و همشونو سر بریدیم. صدای فریاد خروسها همه محل رو برداشته بود اما خوب کسی دخالت نمیکرد چون ما مالک خروسها بودیم...سهم اوستاها و همسایه رو هم بهشون داده بودیم و با خیال راحت و بدون مزاحمت خروسهای سرکش و پر سر و صدا رو کشتیم......
ادامه مطلب
هنوز هم همون حس...و احتمالا به زودی سرم از اینهمه فکر و خیال میترکه. دلتنگم خیلی زیاد...بیشتر از همه برای خودم که مدتیه گم شدم...برای بقیه های مثل خودم...برای ما که پنجشنبه ها هم مدرسه رفتیم...برای ما که ناخنها و موهامون رو بازدید میکردن...برای ما که کیفهامون رو هر روز صبح میگشتن و داشتن آینه برامون جرم محسوب میشد...برای ما که آمار تعداد سبیلها و موهای ابروهامون رو همه داشتن...برای ما که باید میگفتیم "چشم"...و جنگیدیم برای هر چیزی که حقمون بود...آرزو داشتیم در کنکور قبول بشیم...آرزوی داشتن شغل.....
ادامه مطلب
بالاخره ساخت خانه جدید تموم شد و من قبل از عید به اینجا نقل مکان کردم. ذهنی خیلی شلوغ بودم و البته هنوزم هستم و کارها تمومی نداره ولی دیگه میخوام مرتب بنویسم. زندگی در روستا مثل یک بازی خیلی سرگرم کننده هست. ما معمولا صبح ها ساعت 6 با صدای گنجشکها که یک جورایی همسایه های طبقه بالا محسوب میشن بیدار میشیم. برنامه هر روز ما اول رسیدگی به سگها و غذا دادن و هدایتشون به سمت قفسشون هست. بعد مرغ و خروسها و اردکها رو رسیدگی میکنیم و آزادشون میکنیم توی محوطه مخصوص خودشون و تازگی ها هم که دوتا از مرغه...
ادامه مطلب
خیلی وقت بود که اینجا چیزی ننوشته بودم. نه که حرفی برای گفتن نداشته باشم ولی راستش وقت نداشتم ولی همیشه به فکر وبلاگ خاک گرفته قدیمی خودم بودم. من به تازگی یک مجتمع گردشگری را راه اندازی کردم و سرم خیلی شلوغ بود. البته فقط سرم از بابت خرید وسایل و تجهیزات شلوغ بود وگرنه مسافر که نداریم و بخاطر کرونای لعنتی تبلیغ هم نمیکنم که کسی بیاد سفر. و الان که دارم مینویسم هم خیلی خسته هستم ولی دلم میخواست مطلبی رو حتما بگم و اونهم آوردن استخوانهای یک شهید به شهر اسالم بعد از 35 سال هست. دیروز مراسم تشیع جن...
ادامه مطلب
دلم برای زنها و مادرهای سرزمینم میسوزد که امروز بیشترین تبریکها رو برای هم فرستادند و همدیگر را گل بانو و مهربانو خطاب کردند...زنهایی که امروز از فرزندان و همسرانشان گل و هدیه دریافت کردند و غذاهای مورد علاقه همسر و فرزندانشان را با عشق همیشگی آماده کردند...زنهایی که از داشتن روزی به اسم خودشان به خود بالیدند ولی هیچکس یادش نبود که این زن همانی است که شهادت و گواهیش, دیه اش و ارثیه اش نیمه لحاظ شده....و هیچ مرد و فرزندی برای زنها سینه سپر نکرد و همیشه زن را جنس درجه دو دانستند و درد این وقتی بیش...
ادامه مطلب
دوستی سوال داشتند در مورد بهداشت, و مدرسه روستا, و رفتار, مردم و من واجب دیدم اینجا بنویسم که همه استفاده کنند.xa0در همه روستا,ها خانه بهداشت, وجود داره و بر وضعیت سلامتی بهداشت, روستا,یی ها نظارت میکنه. اینجا...
ادامه مطلب
از بس سرم شلوغه که فکر میکنم چند ماه یکبار دارم اینجا مینویسم. ولی فکر میکنم هم برای ثبت خاطرات و هم به اشتراک گذاری تجارب خوبه که گاهی اینجا بنویسم.xa0مشغله های اینجا از نوع اعصاب خرد کن مشغله های شهری...
ادامه مطلب
مشغله های روستایی من به قدری زیاد شده که اصلا بعضی روزها یادم میره مودم رو روشن کنم و به اینترنت متصل بشم. خیلی خوشحالم از اینکه به واسطه کار مجبور نیستم دائما به اینترنت متصل باشم و ایمیلها و پیامها ...
ادامه مطلب
ما هم اردک داشتیم و هم غاز و همیشه در محوطه نگهداری اونها سر و صدای زیادی بود و صدای غازها هم که به طور طبیعی بلند تر و آزار دهنده تر از صدای اردکها بود....از طرف دیگر هم همیشه حتی شبها سر و صدای زیاد...
ادامه مطلب
زندگی روستایی آهنگ مخصوص خودشو داره و کوک این آهنگ با دنیای مجازی جور نیست. من سالها عادت داشتم به محض بیدار شدن وارد دنیای مجازی بشم از وبلاگ گرفته تا چک کردن ایملها و یا شبکه های اجتماعی...ولیxa0این ر...
ادامه مطلب
روستایی شدم. افتخار میکنم به اینکه جلوی هیچ انسانی سر خم نکردم و سرم رو بالا گرفتم و حالا هم با افتخار میگم روستایی شدم. گور پدر مدرک و پرستیژ و هرچی که همه دنبالش هستند, زندگی رو باید زندگی کرد.... ا...
ادامه مطلب
احساس میکنم دوباره کودک شدم...زندگی در اینجا منو خیلی یاد دوران کودکی می اندازه...وقتی که هیچ مسولیتی نداشتم و میتونستم تمام روز در باغ خانه بازی کنم. از 4 سالگی تا 11 سالگی رو در باغی که از پدر بزرگ ...
ادامه مطلب
در اینجا یک سری کار هست که هر روز باید انجام بشه مثلا رسیدگی به حیوانات و گلها. هر روز صبح قبل از هر کار باید سگ عزیزم رو غذا بدم و زنجیرش کنم. چون شبها سگم آزاده و باید قبل از اینکه محمد سینا رو مدرس...
ادامه مطلب